شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 219 از 993

متن اصلی

بشد گیو نیزه گرفته به دست پر از آفرین جان یزدان پرست چو نامه به دیوار دژ برنهاد به نام جهانجوی خسرو نژاد ز دادار نیکی دهش یاد کرد پس آن چرمهٔ تیزرو باد کرد شد آن نامهٔ نامور ناپدید خروش آمد و خاک دژ بردمید همانگه به فرمان یزدان پاک ازان بارهٔ دژ برآمد تراک تو گفتی که رعدست وقت بهار خروش آمد از دشت و ز کوهسار جهان گشت چون روی زنگی سیاه چه از باره دژ چه گرد سپاه تو گفتی برآمد یکی تیره ابر هوا شد به کردار کام هژبر برانگیخت کیخسرو اسپ سیاه چنین گفت با پهلوان سپاه که بر دژ یکی تیر باران کنید هوا را چو ابر بهاران کنید برآمد یکی میغ بارش تگرگ تگرگی که بردارد از ابر مرگ ز دیوان بسی شد به پیکان هلاک بسی زهره کفته فتاده به خاک ازان پس یکی روشنی بردمید شد آن تیرگی سر به سر ناپدید جهان شد به کردار تابنده ماه به نام جهاندار پیروز شاه برآمد یکی باد با آفرین هوا گشت خندان و روی زمین برفتند دیوان به فرمان شاه در دژ پدید آمد از جایگاه به دژ در شد آن شاه آزادگان ابا پیر گودرز کشوادگان یکی شهر دید اندر آن دژ فراخ پر از باغ و میدان و ایوان و کاخ بدانجای کان روشنی بردمید سر بارهٔ دژ بشد ناپدید بفرمود خسرو بدان جایگاه یکی گنبدی تا به ابر سیاه درازی و پهنای او ده کمند به گرد اندرش طاقهای بلند ز بیرون دو نیمی تگ تازی اسپ برآورد و بنهاد آذرگشسپ نشستند گرد اندرش موبدان ستاره شناسان و هم بخردان دران شارستان کرد چندان درنگ که آتشکده گشت با بوی و رنگ چو یک سال بگذشت لشکر براند بنه بر نهاد و سپه برنشاند چو آگاهی آمد به ایران ز شاه ازان ایزدی فر و آن دستگاه جهانی فرو ماند اندر شگفت که کیخسرو آن فر و بالا گرفت همه مهتران یک به یک با نثار برفتند شادان بر شهریار فریبرز پیش آمدش با گروه از ایران سپاهی بکردار کوه چو دیدش فرود آمد از تخت زر ببوسید روی برادر پدر نشاندش بر تخت زر شهریار که بود از در یاره و گوشوار همان طوس با کاویانی درفش همی رفت با کوس و زرینه کفش بیاورد و پیش جهاندار برد زمین را ببوسید و او را سپرد بدو گفت کاین کوس و زرینه کفش به نیک اختری کاویانی درفش ز لشکر ببین تا سزاوار کیست یکی پهلوان از در کار کیست ز گفتارها پوزش آورد پیش بپیچید زان بیهده رای خویش جهاندار پیروز بنواختش بخندید و بر تخت بنشاختش بدو گفت کین کاویانی درفش هم آن پهلوانی و زرینه کفش نبینم سزای کسی در سپاه ترا زیبد این کار و این دستگاه ترا پوزش اکنون نیاید به کار نه بیگانه ای خواستی شهریار چو پیروز برگشت شیر از نبرد دل و دیدهٔ دشمنان تیره کرد سوی پهلو پارس بنهاد روی جوان بود و بیدار و دیهیم جوی چو زو آگهی یافت کاووس کی که آمد ز ره پور فرخنده پی پذیره شدش با رخی ارغوان ز شادی دل پیر گشته جوان چو از دود خسرو نیا را بدید بخندید و شادان دلش بردمید پیاده شد و برد پیشش نماز به دیدار او بد نیا را نیاز بخندید و او را به بر در گرفت نیایش سزاوار او برگرفت وزانجا سوی کاخ رفتند باز به تخت جهاندار دیهیم ساز چو کاووس بر تخت زرین نشست گرفت آن زمان دست خسرو به دست بیاورد و بنشاند بر جای خویش ز گنجور تاج کیان خواست پیش

شرح و بازنویسی ساده

بخش 219 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).