شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 224 از 993

متن اصلی

صد از خز و دیبا و صد پرنیان دو گلرخ به زنار بسته میان چنین گفت کین هدیه آن را دهم وزان پس بدو نیز دیگر دهم که تاج تژاو آورد پیش من وگر پیش این نامدار انجمن که افراسیابش به سر برنهاد ورا خواند بیدار و فرخ نژاد همان بیژن گیو برجست زود کجا بود در جنگ برسان دود بزد دست و آن هدیه ها برگرفت ازو ماند آن انجمن در شگفت بسی آفرین کرد و بنشست شاد که گیتی به کیخسرو آباد باد بفرمود تا با کمر ده غلام ده اسپ گزیده به زرین ستام ز پوشیده رویان ده آراسته بیاورد موبد چنین خواسته چنین گفت بیدار شاه رمه که اسپان و این خوبرویان همه کسی را که چون سر بپیچد تژاو سزد گر ندارد دل شیر گاو پرستنده ای دارد او روز جنگ کز آواز او رام گردد پلنگ به رخ چون بهار و به بالا چو سرو میانش چو غرو و به رفتن چو تذرو یکی ماهرویست نام اسپنوی سمن پیکر و دلبر و مشک بوی نباید زدن چون بیابدش تیغ که از تیغ باشد چنان رخ دریغ به خم کمر ار گرفته کمر بدان سان بیارد مر او را به بر بزد دست بیژن بدان هم به بر بیامد بر شاه پیروزگر به شاه جهان بر ستایش گرفت جهان آفرین را نیایش گرفت بدو شاد شد شهریار بزرگ چنین گفت کای نامدار سترگ چو تو پهلوان یار دشمن مباد درخشنده جان تو بی تن مباد جهاندار از آن پس به گنجور گفت که ده جام زرین بیار از نهفت شمامه نهاده در آن جام زر ده از نقرهٔ خام با شش گهر پر از مشک جامی ز یاقوت زرد ز پیروزه دیگر یکی لاژورد عقیق و زمرد بر او ریخته به مشک و گلاب آندرآمیخته پرستنده ای با کمر ده غلام ده اسپ گرانمایه زرین ستام چنین گفت کین هدیه آن را که تاو بود در تنش روز جنگ تژاو سرش را بدین بارگاه آورد به پیش دلاور سپاه آورد ببر زد بدین گیو گودرز دست میان رزم آن پهلوان را ببست گرانمایه خوبان و آن خواسته ببردند پیش وی آراسته همی خواند بر شهریار آفرین که بی تو مبادا کلاه و نگین وزان پس به گنجور فرمود شاه که ده جام زرین بنه پیش گاه برو ریز دینار و مشک و گهر یکی افسری خسروی با کمر چنین گفت کین هدیه آن را که رنج ندارد دریغ از پی نام و گنج از ایدر شود تا در کاسه رود دهد بر روان سیاوش درود ز هیزم یکی کوه بیند بلند فزونست بالای او ده کمند چنان خواست کان ره کسی نسپرد از ایران به توران کسی نگذرد دلیری از ایران بباید شدن همه کاسه رود آتش اندر زدن بدان تا گر آنجا بود رزمگاه پس هیزم اندر نماند سپاه همان گیو گفت این شکار منست برافروختن کوه کار منست اگر لشکر آید نترسم ز رزم برزم اندرون کرگس آرم ببزم «ره لشکر از برف آسان کنم دل ترک از آن هراسان کنم» همه خواسته گیو را داد شاه بدو گفت کای نامدار سپاه که بی تیغ تو تاج روشن مباد چنین باد و بی بت برهمن مباد بفرمود صد دیبهٔ رنگ رنگ که گنجور پیش آورد بی درنگ هم از گنج صد دانه خوشاب جست که آب فسردست گفتی درست ز پرده پرستار پنج آورید سر جعد از افسر شده ناپدید چنین گفت کین هدیه آن را سزاست که برجان پاکش خرد پادشاست دلیرست و بینا دل و چرب گوی نه برتابد از شیر در جنگ روی پیامی برد نزد افراسیاب ز بیمش نیارد بدیده در آب ز گفتار او پاسخ آرد بمن که دانید از این نامدار انجمن

شرح و بازنویسی ساده

بخش 224 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).