شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 225 از 993

متن اصلی

بیازید گرگین میلاد دست بدان راه رفتن میان راببست پرستار و آن جامهٔ زرنگار بیاورد با گوهر شاهوار ابر شهریار آفرین کرد و گفت که با جان خسرو خرد باد جفت چو روی زمین گشت چون پر زاغ ز افراز کوه اندر آمد چراغ سپهبد بیامد بایوان خویش برفتند گردان سوی خان خویش می آورد و رامشگران را بخواند همه شب همی زر و گوهر فشاند چو از روز شد کوه چون سندروس بابر اندر آمد خروش خروس تهمتن بیامد به درگاه شاه ز ترکان سخن رفت وز تاج و گاه زواره فرامرز با او بهم همی رفت هر گونه از بیش و کم چنین گفت رستم به شاه زمین که ای نامبردار باآفرین بزاولستان در یکی شهر بود کزان بوم و بر تور را بهر بود منوچهر کرد آن ز ترکان تهی یکی خوب جایست با فرهی چو کاوس شد بی دل و پیرسر بیفتاد ازو نام شاهی و فر همی باژ و ساوش بتوران برند سوی شاه ایران همی ننگرند فراوان بدان مرز پیلست و گنج تن بیگناهان از ایشان برنج ز بس کشتن و غارت و تاختن سر از باژ ترکان برافراختن کنون شهریاری بایران تراست تن پیل و چنگال شیران تراست یکی لشکری باید اکنون بزرگ فرستاد با پهلوانی سترگ اگر باژ نزدیک شاه آورند وگر سر بدین بارگاه آورند چو آن مرز یکسر بدست آوریم بتوران زمین بر شکست آوریم برستم چنین پاسخ آورد شاه که جاوید بادی که اینست راه ببین تا سپه چند باید بکار تو بگزین از این لشکر نامدار زمینی که پیوستهٔ مرز تست بهای زمین درخور ارز تست فرامرز را ده سپاهی گران چنان چون بباید ز جنگ آوران گشاده شود کار بر دست اوی بکام نهنگان رسد شصت اوی رخ پهلوان گشت ازان آبدار بسی آفرین خواند بر شهریار بفرمود خسرو بسالار بار که خوان از خورشگر کند خواستار می آورد و رامشگران را بخواند وز آواز بلبل همی خیره ماند سران با فرامرز و با پیلتن همی باده خوردند بر یاسمن غریونده نای و خروشنده چنگ بدست اندرون دستهٔ بوی و رنگ همه تازه روی و همه شاددل ز درد و غمان گشته آزاددل ز هرگونه گفتارها راندند سخنهای شاهان بسی خواندند که هر کس که در شاهی او داد داد شود در دو گیتی ز کردار شاد همان شاه بیدادگر در جهان نکوهیده باشد بنزد مهان به گیتی بماند از او نام بد همان پیش یزدان سرانجام بد کسی را که پیشه به جز داد نیست چنو در دو گیتی دگر شاد نیست چو خورشید تابان برآمد ز کوه سراینده آمد ز گفتن ستوه تبیره برآمد ز درگاه شاه رده برکشیدند بر بارگاه ببستند بر پیل رویینه خم برآمد خروشیدن گاودم نهادند بر کوههٔ پیل تخت ببار آمد آن خسروانی درخت بیامد نشست از بر پیل شاه نهاده بسر بر ز گوهر کلاه یکی طوق پر گوهر شاهوار فروهشته از تاج دو گوشوار بزد مهره بر کوههٔ ژنده پیل زمین شد بکردار دریای نیل ز تیغ و ز گرز و ز کوس و ز گرد سیه شد زمین آسمان لاژورد تو گفتی بدام اندرست آفتاب وگر گشت خم سپهر اندر آب همی چشم روشن عنانرا ندید سپهر و ستاره سنان را ندید ز دریای ساکن چو برخاست موج سپاه اندر آمد همی فوج فوج سراپرده بردند ز ایوان بدشت سپهر از خروشیدن آسیمه گشت همی زد میان سپه پیل گام ابا زنگ زرین و زرین ستام یکی مهره در جام بر دست شاه بکیوان رسیده خروش سپاه

شرح و بازنویسی ساده

بخش 225 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).