شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 227 از 993

متن اصلی

هرانکس که از شهر بغداد بود که با نیزه و تیغ و پولاد بود همه برگذشتند زیر همای سپهبد همی داشت بر پیل جای بسی زنگه بر شاه کرد آفرین بران برز و بالا و تیغ و نگین ز پشت سپهبد فرامرز بود که با فر و با گرز و باارز بود ابا کوس و پیل و سپاهی گران همه رزم جویان و کنداوران ز کشمیر وز کابل و نیمروز همه سرفرازان گیتی فروز درفشی کجا چون دلاور پدر که کس را ز رستم نبودی گذر سرش هفت همچون سر اژدها تو گفتی ز بند آمدستی رها بیامد بسان درختی ببار یکی آفرین خواند بر شهریار دل شاه گشت از فرامرز شاد همی کرد با او بسی پند یاد بدو گفت پروردهٔ پیلتن سرافراز باشد بهر انجمن تو فرزند بیداردل رستمی ز دستان سامی و از نیرمی کنون سربسر هندوان مر تراست ز قنوج تا سیستان مر تراست گر ایدونک با تو نجویند جنگ برایشان مکن کار تاریک و تنگ بهر جایگه یار درویش باش همه رادبا مردم خویش باش ببین نیک تا دوستدار تو کیست خردمند و انده گسار تو کیست بخوبی بیارای و فردا مگوی که کژی پشیمانی آرد بروی ترا دادم این پادشاهی بدار بهر جای خیره مکن کارزار مشو در جوانی خریدار گنج ببی رنج کس هیچ منمای رنج مجو ایمنی در سرای فسوس که گه سندروسست و گاه آبنوس ز تو نام باید که ماند بلند نگر دل نداری بگیتی نژند مرا و ترا روز هم بگذرد دمت چرخ گردان همی بشمرد دلت شاد باید تن و جان درست سه دیگر ببین تا چه بایدت جست جهان آفرین از تو خشنود باد دل بدسگالت پر از دود باد چو بشنید پند جهاندار نو پیاده شد از بارهٔ تیزرو زمین را ببوسید و بردش نماز بتابید سر سوی راه دراز بسی آفرین خواند بر شاه نو که هر دم فزون باش چون ماه نو تهمتن دو فرسنگ با او برفت همی مغزش از رفتن او بتفت بیاموختش بزم و رزم و خرد همی خواست کش روز رامش برد پر از درد از آن جایگه بازگشت بسوی سراپرده آمد ز دشت سپهبد فرود آمد از پیل مست یکی بارهٔ تیزتگ برنشست گرازان بیامد به پرده سرای سری پر ز باد و دلی پر ز رای چو رستم بیامد بیاورد می بجام بزرگ اندر افگند پی همی گفت شادی ترا مایه بس بفردا نگوید خردمند کس کجا سلم و تور و فریدون کجاست همه ناپدیدند با خاک راست بپوییم و رنجیم و گنج آگنیم بدل بر همی آرزو بشکنیم سرانجام زو بهره خاکست و بس رهایی نیابد ز او هیچ کس شب تیره سازیم با جام می چو روشن شود بشمرد روز پی بگوییم تا برکشد نای طوس تبیره برآرند با بوق و کوس ببینیم تا دست گردان سپهر بدین جنگ سوی که یازد بمهر بکوشیم وز کوشش ما چه سود کز آغاز بود آنچ بایست بود جهانجوی چون شد سرافراز و گرد سپه را بدشمن نشاید سپرد سرشک اندر آید بمژگان ز رشک سرشکی که درمان نداند پزشک کسی کز نژاد بزرگان بود به بیشی بماند سترگ آن بود چو بی کام دل بنده باید بدن بکام کسی داستانها زدن سپهبد چو خواند ورا دوستدار نباشد خرد با دلش سازگار گرش زآرزو بازدارد سپهر همان آفرینش نخواند بمهر ورا هیچ خوبی نخواهد به دل شود آرزوهای او دلگسل و دیگر کش از بن نباشد خرد خردمندش از مردمان نشمرد چو این داستان سربسر بشنوی ببینی سر مایهٔ بدخوی

شرح و بازنویسی ساده

بخش 227 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).