شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 230 از 993

متن اصلی

بدو گفت رای تو ای شیر زن درفشان کند دوده و انجمن چو برخاست آوای کوس از چرم جهان کرد چون آبنوس از میم یکی دیده بان آمد از دیده گاه سخن گفت با او ز ایران سپاه که دشت و در و کوه پر لشکرست تو خورشید گویی ببند اندرست ز دربند دژ تا بیابان گنگ سپاهست و پیلان و مردان جنگ فرود از در دژ فرو هشت بند نگه کرد لشکر ز کوه بلند وزان پس بیامد در دژ ببست یکی بارهٔ تیز رو بر نشست برفتند پویان تخوار و فرود جوان را سر بخت بر گرد بود از افراز چون کژ گردد سپهر نه تندی بکار آید از بن نه مهر گزیدند تیغ یکی برز کوه که دیدار بد یکسر ایران گروه جوان با تخوار سرایند گفت که هر چت بپرسم نباید نهفت کنارنگ وز هرک دارد درفش خداوند گوپال و زرینه کفش چو بینی به من نام ایشان بگوی کسی را که دانی از ایران بروی سواران رسیدند بر تیغ کوه سپاه اندر آمد گروها گروه سپردار با نیزه ور سی هزار همه رزمجوی از در کارزار سوار و پیاده بزرین کمر همه تیغ دار و همه نیزه ور ز بس ترگ زرین و زرین درفش ز گوپال زرین و زرینه کفش تو گفتی به کان اندرون زر نماند برآمد یکی ابر و گوهر فشاند ز بانگ تبیره میان دو کوه دل کرگس اندر هوا شد ستوه چنین گفت کاکنون درفش مهان بگو و مدار ایچ گونه نهان بدو گفت کان پیل پیکر درفش سواران و آن تیغهای بنفش کرا باشد اندر میان سپاه چنین آلت ساز و این دستگاه چو بشنید گفتار او را تخوار چنین داد پاسخ که ای شهریار پس پشت طوس سپهبد بود که در کینه پیکار او بد بود درفشی پش پشت او دیگرست چو خورشید تابان بدو پیکرست برادر پدر تست با فر و کام سپهبد فریبرز کاوس نام پسش ماه پیکر درفشی بزرگ دلیران بسیار و گردی سترگ ورانام گستهم گژدهم خوان که لرزان بود پیل ازو ز استخوان پسش گرگ پیکر درفشی دراز بگردش بسی مردم رزمساز بزیر اندرش زنگهٔ شاوران دلیران و گردان و کنداوران درفشی پرستار پیکر چو ماه تنش لعل و جعد از حریر سیاه ورا بیژن گیو راند همی که خون بآسمان برفشاند همی درفشی کجا پیکرش هست ببر همی بشکند زو میان هژبر ورا گرد شیدوش دارد بپای چو کوهی همی اندر آید ز جای درفش گرازست پیکر گراز سپاهی کمندافگن و رزم ساز درفشی کجا پیکرش گاومیش سپاه از پس و نیزه داران ز پیش چنان دان که آن شهره فرهاد راست که گویی مگر با سپهرست راست درفشی کجا پیکرش دیزه گرگ نشان سپهدار گیو سترگ درفشی کجا شیر پیکر بزر که گودرز کشواد دارد بسر درفشی پلنگست پیکر گراز پس ریونیزست با کام و ناز درفشی کجا آهویش پیکرست که نستوه گودرز با لشکرست درفشی کجا غرم دارد نشان ز بهرام گودرز کشوادگان همه شیرمردند و گرد و سوار یکایک بگویم درازست کار چو یک یک بگفت از نشان گوان بپیش فرود آن شه خسروان مهان و کهان را همه بنگرید ز شادی رخش همچو گل بشکفید چو ایرانیان از بر کوهسار بدیدند جای فرود و تخوار برآشفت ازیشان سپهدار طوس فروداشت بر جای پیلان و کوس چنین گفت کز لشکر نامدار سواری بباید کنون نیک یار که جوشان شود زین میان گروه برد اسپ تا بر سر تیغ کوه ببیند که آن دو دلاور کیند بران کوه سر بر ز بهر چیند

شرح و بازنویسی ساده

بخش 230 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).