شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 231 از 993

متن اصلی

گر ایدونک از لشکر ما یکیست زند بر سرش تازیانه دویست وگر ترک باشند و پرخاش جوی ببندد کشانش بیارد بروی وگر کشته آید سپارد بخاک سزد گر ندارد از آن بیم و باک ورایدونک باشد ز کارآگاهان که بشمرد خواهد سپه را نهان همانجا بدونیم باید زدن فروهشتن از کوه و باز آمدن بسالار بهرام گودرز گفت که این کار بر من نشاید نهفت روم هرچ گفتی بجای آورم سر کوه یکسر بپای آورم بزد اسپ و راند از میان گروه پراندیشه بنهاد سر سوی کوه چنین گفت پس نامور با تخوار که این کیست کامد چنین خوارخوار همانانیندیشد از ما همی بتندی برآید ببالا همی ییک باره ای برنشسته سمند بفتراک بربسته دارد کمند چنین گفت پس رای زن با فرود که این را بتندی نباید بسود بنام و نشانش ندانم همی ز گودرزیانش گمانم همی چو خسرو ز توران بایران رسید یکی مغفر شاه شد ناپدید گمانی همی آن برم بر سرش زره تا میان خسروانی برش ز گودرز دارد همانا نژاد یکی لب بپرسش بباید گشاد چو بهرام بر شد ببالای تیغ بغرید برسان غرنده میغ چه مردی بدو گفت بر کوهسار نبینی همی لشکر بیشمار همی نشنوی نالهٔ بوق و کوس نترسی ز سالار بیدار طوس فرودش چنین پاسخ آورد باز که تندی ندیدی تو تندی مساز سخن نرم گوی ای جهاندیده مرد میارای لب را بگفتار سرد نه تو شیر جنگی و من گور دشت برین گونه بر ما نشاید گذشت فزونی نداری تو چیزی ز من بگردی و مردی و نیروی تن سر و دست و پای و دل و مغز و هوش زبانی سراینده و چشم و گوش نگه کن بمن تا مرا نیز هست اگر هست بیهوده منمای دست سخن پرسمت گر تو پاسخ دهی شوم شاد اگر رای فرخ نهی بدو گفت بهرام بر گوی هین تو بر آسمانی و من بر زمین فرود آن زمان گفت سالار کیست برزم اندرون نامبردار کیست بدو گفت بهرام سالار طوس که با اختر کاویانست و کوس ز گردان چو گودرز و رهام و گیو چو گرگین و شیدوش و فرهاد نیو چو گستهم و چون زنگهٔ شاوران گرازه سر مرد کنداوران بدو گفت کز چه ز بهرام نام نبردی و بگذاشتی کار خام ز گودرزیان ما بدوییم شاد مرا زو نکردی بلب هیچ یاد بدو گفت بهرام کای شیرمرد چنین یاد بهرام با تو که کرد چنین داد پاسخ مر او را فرود که این داستان من ز مادر شنود مرا گفت چون پیشت آید سپاه پذیره شو و نام بهرام خواه دگر نامداری ز کنداوران کجا نام او زنگهٔ شاوران همانند همشیرگان پدر سزد گر بر ایشان بجویی گذر بدو گفت بهرام کای نیکبخت تویی بار آن خسروانی درخت فرودی تو ای شهریار جوان که جاوید بادی به روشن روان بدو گفت کآری فرودم درست ازان سرو افگنده شاخی برست بدو گفت بهرام بنمای تن برهنه نشان سیاوش بمن به بهرام بنمود بازو فرود ز عنبر بگل بر یکی خال بود کزان گونه بتگر بپرگار چین نداند نگارید کس بر زمین بدانست کو از نژاد قباد ز تخم سیاوش دارد نژاد برو آفرین کرد و بردش نماز برآمد ببالای تند و دراز فرود آمد از اسپ شاه جوان نشست از بر سنگ روشن روان ببهرام گفت ای سرافراز مرد جهاندار و بیدار و شیر نبرد دو چشم من ار زنده دیدی پدر همانا نگشتی ازین شادتر که دیدم ترا شاد و روشن روان هنرمند و بینادل و پهلوان

شرح و بازنویسی ساده

بخش 231 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).