شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 233 از 993

متن اصلی

که گر یک سوار از میان سپاه شود نزد آن پرهنر پور شاه ز چنگش رهایی نیابد بجان غم آری همی بر دل شادمان سپهبد شد آشفته از گفت اوی نبد پند بهرام یل جفت اوی بفرمود تا نامبردار چند بتازند نزدیک کوه بلند ز گردان فراوان برون تاختند نبرد وراگردن افراختند بدیشان چنین گفت بهرام گرد که این کار یکسر مدارید خرد بدان کوه سر خویش کیخسروست که یک موی او به ز صد پهلوست هران کس که روی سیاوش بدید نیارد ز دیدار او آرمید چو بهرام داد از فرود این نشان ز ره بازگشتند گردنکشان بیامد دگرباره داماد طوس همی کرد گردون برو بر فسوس ز راه چرم بر سپدکوه شد دلش پرجفا بود نستوه شد چو از تیغ بالا فرودش بدید ز قربان کمان کیان برکشید چنین گفت با رزم دیده تخوار که طوس آن سخنها گرفتست خوار که آمد سواری و بهرام نیست مرا دل درشتست و پدرام نیست ببین تا مگر یادت آید که کیست سراپای در آهن از بهر چیست چنین داد پاسخ مر او را تخوار که این ریونیزست گرد و سوار چهل خواهرستش چو خرم بهار پسر خود جزین نیست اندر تبار فریبنده و ریمن و چاپلوس دلیر و جوانست و داماد طوس چنین گفت با مرد بینا فرود که هنگام جنگ این نباید شنود چو آید به پیکار کنداوران بخوابمش بر دامن خواهران بدو گر کند باد کلکم گذار اگر زنده ماند بمردم مدار بتیر اسپ بیجان کنم گر سوار چه گویی تو ای کار دیده تخوار بدو گفت بر مرد بگشای بر مگر طوس را زو بسوزد جگر بداند که تو دل بیاراستی که بااو همی آشتی خواستی چنین با تو بر خیره جنگ آورد همی بر برادرت ننگ آورد چو از دور نزدیک شد ریونیز بزه برکشید آن خمانیده شیز ز بالا خدنگی بزد بر برش که بر دوخت با ترگ رومی سرش بیفتاد و برگشت زو اسپ تیز بخاک اندر آمد سر ریو نیز ببالا چو طوس از میم بنگرید شد آن کوه بر چشم او ناپدید چنین داستان زد یکی پرخرد که از خوی بد کوه کیفر برد چنین گفت پس پهلوان با زرسپ که بفروز دل را چو آذرگشسپ سلیح سواران جنگی بپوش بجان و تن خویشتن دار گوش تو خواهی مگر کین آن نامدار وگرنه نبینم کسی خواستار زرسپ آمد و ترگ بر سر نهاد دلی پر ز کین و لبی پر ز باد خروشان باسپ اندر آورد پای بکردار آتش درآمد ز جای چنین گفت شیر ژیان با تخوار که آمد دگرگون یکی نامدار ببین تا شناسی که این مرد کیست یکی شهریار است اگر لشکریست چنین گفت با شاه جنگی تخوار که آمد گه گردش روزگار که این پور طوسست نامش زرسپ که از پیل جنگی نگرداند اسپ که جفتست با خواهر ریونیز بکین آمدست این جهانجوی نیز چو بیند بر و بازوی و مغفرت خدنگی بباید گشاد از برت بدان تا بخاک اندر آید سرش نگون اندر آید ز باره برش بداند سپهدار دیوانه طوس که ایدر نبودیم ما بر فسوس فرود دلاور برانگیخت اسپ یکی تیر زد بر میان زرسپ که با کوههٔ زین تنش را بدوخت روانش ز پیکان او برفروخت بیفتاد و برگشت ازو بادپای همی شد دمان و دنان باز جای خروشی برآمد ز ایران سپاه زسر برگرفتند گردان کلاه دل طوس پرخون و دیده پراب بپوشید جوشن هم اندر شتاب ز گردان جنگی بنالید سخت بلرزید برسان برگ درخت نشست از بر زین چو کوهی بزرگ که بنهند بر پشت پیلی سترگ

شرح و بازنویسی ساده

بخش 233 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).