شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 234 از 993

متن اصلی

عنان را بپیچید سوی فرود دلش پر ز کین و سرش پر ز دود تخوار سراینده گفت آن زمان که آمد بر کوه کوهی دمان سپهدار طوسست کامد بجنگ نتابی تو با کار دیده نهنگ برو تا در دژ ببندیم سخت ببینیم تا چیست فرجام بخت چو فرزند و داماد او را برزم تبه کردی اکنون میندیش بزم فرود جوان تیز شد با تخوار که چون رزم پیش آید و کارزار چه طوس و چه شیر و چه پیل ژیان چه جنگی نهنگ و چه ببر بیان بجنگ اندرون مرد را دل دهند نه بر آتش تیز بر گل نهند چنین گفت با شاهزاده تخوار که شاهان سخن را ندارند خوار تو هم یک سواری اگر ز آهنی همی کوه خارا ز بن برکنی از ایرانیان نامور سی هزار برزم تو آیند بر کوهسار نه دژ ماند اینجا نه سنگ و نه خاک سراسر ز جا اندر آرند پاک وگر طوس را زین گزندی رسد به خسرو ز دردش نژندی رسد بکین پدرت اندر آید شکست شکستی که هرگز نشایدش بست بگردان عنان و مینداز تیر بدژ شو مبر رنج بر خیره خیر سخن هرچ از پیش بایست گفت نگفت و همی داشت اندر نهفت ز بی مایه دستور ناکاردان ورا جنگ سود آمد و جان زیان فرود جوان را دژ آباد بود بدژ درپرستنده هفتاد بود همه ماهرویان بباره بدند چو دیبای چینی نظاره بدند ازان بازگشتن فرود جوان ازیشان همی بود تیره روان چنین گفت با شاهزاده تخوار که گر جست خواهی همی کارزار نگر نامور طوس را نشکنی ترا آن به آید که اسپ افگنی و دیگر که باشد مر او را زمان نیاید به یک چوبه تیر از کمان چو آمد سپهبد بر این تیغ کوه بیاید کنون لشکرش همگروه ترا نیست در جنگ پایاب اوی ندیدی براوهای پرتاب اوی فرود از تخوار این سخنها شنید کمان را بزه کرد و اندر کشید خدنگی بر اسپ سپهبد بزد چنان کز کمان سواران سزد نگون شد سر تازی و جان بداد دل طوس پرکین و سر پر ز باد بلشکر گه آمد بگردن سپر پیاده پر از گرد و آسیمه سر گواژه همی زد پس او فرود که این نامور پهلوان را چه بود که ایدون ستوه آمد از یک سوار چگونه چمد در صف کارزار پرستندگان خنده برداشتند همی از چرم نعره برداشتند که پیش جوانی یکی مرد پیر ز افراز غلتان شد از بیم تیر سپهبد فرود آمد از کوه سر برفتند گردان پر اندوه سر که اکنون تو بازآمدی تندرست بب مژه رخ نبایست شست بپیچید زان کار پرمایه گیو که آمد پیاده سپهدار نیو چنین گفت کین را خود اندازه نیست رخ نامداران برین تازه نیست اگر شهریارست با گوشوار چه گیرد چنین لشکر کشن خوار نباید که باشیم همداستان به هر گونهٔ کو زند داستان اگر طوس یک بار تندی نمود زمانه پرآزار گشت از فرود همه جان فدای سیاوش کنیم نباید که این بد فرامش کنیم زرسپ گرانمایه زو شد بباد سواری سرافراز نوذرنژاد بخونست غرقه تن ریونیز ازین بیش خواری چه بینیم نیز گرو پور جمست و مغز قباد بنادانی این جنگ را برگشاد همی گفت و جوشن همی بست گرم همی بر تنش بر بدرید چرم نشست از بر اژدهای دژم خرامان بیامد براه چرم فرود سیاوش چو او را بدید یکی باد سرد از جگر برکشید همی گفت کین لشکر رزمساز ندانند راه نشیب و فراز همه یک ز دیگر دلاورترند چو خورشید تابان بدو پیکرند ولیکن خرد نیست با پهلوان سر بی خرد چون تن بی روان

شرح و بازنویسی ساده

بخش 234 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).