شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 237 از 993

متن اصلی

بدو گفت بیدار گرد ای پسر که ما را بد آمد ز اختر بسر سراسر همه کوه پر دشمنست در دژ پر از نیزه و جوشنست بمادر چنین گفت جنگی فرود که از غم چه داری دلت پر ز دود مرا گر زمانه شدست اسپری زمانه ز بخشش فزون نشمری بروز جوانی پدر کشته شد مرا روز چون روز او گشته شد بدست گروی آمد او را زمان سوی جان من بیژن آمد دمان بکوشم نمیرم مگر غرم وار نخواهم ز ایرانیان زینهار سپه را همه ترگ و جوشن بداد یکی ترگ رومی بسر برنهاد میانرا بخفتان رومی ببست بیامد کمان کیانی بدست چو خورشید تابنده بنمود چهر خرامان برآمد بخم سپهر ز هر سو برآمد خروش سران گراییدن گرزهای گران غو کوس با نالهٔ کرنای دم نای سرغین و هندی درای برون آمد از بارهٔ دژ فرود دلیران ترکان هرآنکس که بود ز گرد سواران و ز گرز و تیر سر کوه شد همچو دریای قیر نبد هیچ هامون و جای نبرد همی کوه و سنگ اسپ را خیره کرد ازین گونه تا گشت خورشید راست سپاه فرود دلاور بکاست فراز و نشیبش همه کشته شد سربخت مرد جوان گشته شد بدو خیره ماندند ایرانیان که چون او ندیدند شیر ژیان ز ترکان نماند ایچ با او سوار ندید ایچ تنها رخ کارزار عنان را بپیچید و تنها برفت ز بالا سوی دژ خرامید تفت چو رهام و بیژن کمین ساختند فراز و نشیبش همی تاختند چو بیژن پدید آمد اندر نشیب سبک شد عنان و گران شد رکیب فرود جوان ترگ بیژن بدید بزد دست و تیغ از میان برکشید چو رهام گرد اندر آمد به پشت خروشان یکی تیغ هندی به مشت بزد بر سر کتف مرد دلیر فرود آمد از دوش دستش به زیر چو از وی جدا گشت بازوی و دوش همی تاخت اسپ و همی زد خروش بنزدیک دژ بیژن اندر رسید بزخمی پی بارهٔ او برید پیاده خود و چند زان چاکران تبه گشته از چنگ کنداوران بدژ در شد و در ببستند زود شد آن نامور شیر جنگی فرود بشد با پرستندگان مادرش گرفتند پوشیدگان در برش بزاری فگندند بر تخت عاج نبد شاه را روز هنگام تاج همه غالیه موی و مشکین کمند پرستنده و مادر از بن بکند همی کند جان آن گرامی فرود همه تخت مویه همه حصن رود چنین گفت چون لب ز هم برگرفت که این موی کندن نباشد شگفت کنون اندر آیند ایرانیان به تاراج دژ پاک بسته میان پرستندگان را اسیران کنند دژ وباره کوه ویران کنند دل هرک بر من بسوزد همی ز جانم رخش برفروزد همی همه پاک بر باره باید شدن تن خویش را بر زمین بر زدن کجا بهر بیژن نماند یکی نمانم من ایدر مگر اندکی کشنده تن و جان من درد اوست پرستار و گنجم چه در خورد اوست بگفت این و رخسارگان کرد زرد برآمد روانش بتیمار و درد ببازیگری ماند این چرخ مست که بازی برآرد به هفتاد دست زمانی بخنجر زمانی بتیغ زمانی بباد و زمانی بمیغ زمانی بدست یکی ناسزا زمانی خود از درد و سختی رها زمانی دهد تخت و گنج و کلاه زمانی غم و رنج و خواری و چاه همی خورد باید کسی را که هست منم تنگدل تا شدم تنگدست اگر خود نزادی خردمند مرد ندیدی ز گیتی چنین گرم و سرد بباید به کوری و ناکام زیست برین زندگانی بباید گریست سرانجام خاکست بالین اوی دریغ آن دل و رای و آیین اوی پرستندگان بر سر دژ شدند همه خویشتن بر زمین برزدند

شرح و بازنویسی ساده

بخش 237 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).