شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 240 از 993

متن اصلی

مگر کین سخن را پذیره شویم همه با درفش و تبیره شویم وگرنه ز ایران بیاید سپاه نه خورشید بینیم روشن نه ماه برو لشکر آور ز هر سو فراز سخنها نباید که گردد دراز وزین رو برآمد یکی تندباد که کس را ز ایران نبد رزم یاد یکی ابر تند اندر آمد چو گرد ز سرما همی لب بدندان فسرد سراپرده و خیمه ها گشت یخ کشید از بر کوه بر برف نخ بیک هفته کس روی هامون ندید همه کشور از برف شد ناپدید خور و خواب و آرامگه تنگ شد تو گفتی که روی زمین سنگ شد کسی را نبد یاد روز نبرد همی اسپ جنگی بکشت و بخورد تبه شد بسی مردم و چارپای یکی را نبد چنگ و بازو بجای بهشتم برآمد بلند آفتاب جهان شد سراسر چو دریای آب سپهبد سپه را همی گرد کرد سخن رفت چندی ز روز نبرد که ایدر سپه شد ز تنگی تباه سزد گر برانیم ازین رزمگاه مبادا برین بوم و برها درود کلات و سپدکوه گر کاسه رود ز گردان سرافراز بهرام گفت که این از سپهبد نشاید نهفت تو ما را بگفتار خامش کنی همی رزم پور سیاوش کنی مکن کژ ابر خیره بر کار راست بیک جان نگه کن که چندین بکاست هنوز از بدی تا چه آیدت پیش به چرم اندر است این زمان گاومیش سپهبد چنین گفت کاذرگشسپ نبد نامورتر ز جنگی زرسپ بلشکر نگه کن که چون ریونیز که بینی بمردی و دیدار نیز نه بر بی گنه کشته آمد فرود نوشته چنین بود بود آنچ بود مرا جام ازو پر می و شیر بود جوان را ز بالا سخن تیر بود کنون از گذشته نیاریم یاد به بیداد شد کشته او گر بداد چو خلعت ستد گیو گودرز ز شاه که آن کوه هیزم بسوزد براه کنونست هنگام آن سوختن به آتش سپهری برافروختن گشاده شود راه لشکر مگر بباشد سپه را بروبر گذر بدو گفت گیو این سخن رنج نیست وگر هست هم رنج بی گنج نیست غمی گشت بیژن بدین داستان نباشم بدین گفت همداستان مرا با جوانی نباید نشست بپیری کمر بر میان تو بست برنج و بسختی بپروردیم بگفتار هرگز نیازردیم مرا برد باید بدین کار دست نشاید تو با رنج و من با نشست بدو گفت گیو آنک من ساختم بدین کار گردن برافراختم کنون ای پسر گاه آرایشست نه هنگام پیری و بخشایشست ازین رفتن من ندار ایچ غم که من کوه خارا بسوزم به دم بسختی گذشت از در کاسه رود جهان را همه رنج برف آب بود چو آمد برران کوه هیزم فراز ندانست بالا و پهناش باز ز پیکان تیر آتشی برفروخت بکوه اندر افگند و هیزم بسوخت ز آتش سه هفته گذرشان نبود ز تف زبانه ز باد و ز دود چهارم سپه برگذشتن گرفت همان آب و آتش نشستن گرفت سپهبد چو لشکر برو گرد شد ز آتش براه گروگرد شد سپاه اندر آمد چنانچون سزد همه کوه و هامون سراپرده زد چنانچون ببایست برساختند ز هر سو طلایه برون تاختند گروگرد بودی نشست تژاو سواری که بودیش با شیر تاو فسیله بدان جایگه داشتی چنان کوه تا کوه بگذاشتی خبر شد که آمد ز ایران سپاه گله برد باید به یکسو ز راه فرستاد گردی هم اندر شتاب بنزدیک چوپان افراسیاب کبوده بدش نام و شایسته بود بشایستگی نیز بایسته بود بدو گفت چون تیره گردد سپهر تو ز ایدر برو هیچ منمای چهر نگه کن که چندست ز ایران سپاه ز گردان که دارد درفش و کلاه ازیدر بر ایشان شبیخون کنیم همه کوه در جنگ هامون کنیم

شرح و بازنویسی ساده

بخش 240 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).