شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 243 از 993

متن اصلی

جهان پر شد از نالهٔ کرنای ز غریدن کوس و هندی درای هوا سربسر سرخ و زرد و بنفش ز بس نیزه و گونه گونه درفش سپاهی ز جنگ آوران صدهزار نهاده همه سر سوی کارزار ز دریا بدریا نبود ایچ راه ز اسپ و ز پیل و هیون و سپاه همی رفت لشکر گروها گروه نبد دشت پیدا نه دریا نه کوه بفرمود پیران که بیره روید از ایدر سوی راه کوته روید نباید که یابند خود آگهی ازین نامداران با فرهی مگر ناگهان بر سر آن گروه فرود آرم این گشن لشکر چو کوه برون کرد کارآگهان ناگهان همی جست بیدار کار جهان بتندی براه اندر آورد روی بسوی گروگرد شد جنگجوی میان سرخس است نزدیک طوس ز باورد برخاست آوای کوس بپیوست گفتار کارآگهان بپیران بگفتند یک یک نهان که ایشان همه میگسارند و مست شب و روز با جام پر می بدست سواری طلایه ندیدم براه نه اندیشهٔ رزم توران سپاه چو بشنید پیران یلان را بخواند ز لشکر فراوان سخنها براند که در رزم ما را چنین دستگاه نبودست هرگز بایران سپاه گزین کرد زان لشکر نامدار سواران شمشیرزن سی هزار برفتند نیمی گذشته ز شب نه بانگ تبیره نه بوق و جلب چو پیران سالار لشکر براند میان یلان هفت فرسنگ ماند نخستین رسیدند پیش گله کجا بود بر دشت توران یله گرفتند بسیار و کشتند نیز نبود از بد بخت مانند چیز گله دار و چوپان بسی کشته شد سر بخت ایرانیان گشته شد وزان جایگه سوی ایران سپاه برفتند برسان گرد سیاه همه مست بودند ایرانیان گروهی نشسته گشاده میان بخیمه درون گیو بیدار بود سپهدار گودرز هشیار بود خروش آمد و بانگ زخم تبر سراسیمه شد گیو پرخاشخر ستاده ابر پیش پرده سرای یکی اسپ بر گستوان ور بپای برآشفت با خویشتن چون پلنگ ز بافیدن پای آمدش ننگ بیامد باسپ اندر آورد پای بکردار باد اندر آمد ز جای بپرده سرای سپهبد رسید ز گرد سپه آسمان تیره دید بدو گفت برخیز کامد سپاه یکی گرد برخاست ز اوردگاه وزان جایگه رفت نزد پدر بچنگ اندرون گرزهٔ گاو سر همی گشت بر گرد لشکر چو دود برانگیخت آن را که هشیار بود یکی جنگ با بیژن افگند پی که این دشت رزم است گر باغ می وزان پس بیامد سوی کارزار بره برشتابید چندی سوار بدان اندکی برکشیدند نخ سپاهی ز ترکان چو مور و ملخ همی کرد گودرز هر سو نگاه سپاه اندر آمد بگرد سپاه سراسیمه شد خفته از داروگیر برآمد یکی ابر بارانش تیر بزیر سر مست بالین نرم زبر گرز و گوپال و شمشیر گرم سپیده چو برزد سر از برج شیر بلشکر نگه کرد گیو دلیر همه دشت از ایرانیان کشته دید سر بخت بیدار برگشته دید دریده درفش و نگونسار کوس رخ زندگان تیره چون آبنوس سپهبد نگه کرد و گردان ندید ز لشکر دلیران و مردان ندید همه رزمگه سربسر کشته بود تنانشان بخون اندر آغشته بود پسر بی پدر شد پدر بی پسر همه لشگر گشن زیر و زبر به بیچارگی روی برگاشتند سراپرده و خیمه بگذاشتند نه کوس و نه لشکر نه بار و بنه همه میسره خسته و میمنه ازین گونه لشکر سوی کاسه رود برفتند بی مایه و تار و پود چنین آمد این گنبد تیزگرد گهی شادمانی دهد گاه درد سواران توران پس پشت طوس دلان پر ز کین و سران پر فسوس

شرح و بازنویسی ساده

بخش 243 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).