شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 249 از 993

متن اصلی

ببهرام بر چند باشد فسوس جهان پیش چشمم شود آبنوس نبشته بران چرم نام منست سپهدار پیران بگیرد بدست شوم تیز و تازانه بازآورم اگر چند رنج دراز آورم مرا این ز اختر بد آید همی که نامم بخاک اندر آید همی بدو گفت گودرز پیر ای پسر همی بخت خویش اندر آری بسر ز بهر یکی چوب بسته دوال شوی در دم اختر شوم فال چنین گفت بهرام جنگی که من نیم بهتر از دوده و انجمن بجایی توان مرد کاید زمان بکژی چرا برد باید گمان بدو گفت گیو ای برادر مشو فراوان مرا تازیانه ست نو یکی شوشهٔ زر بسیم اندر است دو شیبش ز خوشاب وز گوهرست فرنگیس چون گنج بگشاد سر مرا داد چندان سلیح و کمر من آن درع و تازانه برداشتم بتوران دگر خوار بگذاشتم یکی نیز بخشید کاوس شاه ز زر وز گوهر چو تابنده ماه دگر پنج دارم همه زرنگار برو بافته گوهر شاهوار ترا بخشم این هفت ز ایدر مرو یکی جنگ خیره میارای نو چنین گفت با گیو بهرام گرد که این ننگ را خرد نتوان شمرد شما را ز رنگ و نگارست گفت مرا آنک شد نام با ننگ جفت گر ایدونک تازانه بازآورم وگر سر ز گوشش بگاز آورم بر او رای یزدان دگرگونه بود همان گردش بخت وارونه بود هرانگه که بخت اندر آید بخواب ترا گفت دانا نیاید صواب بزد اسپ و آمد بران رزمگاه درخشان شده روی گیتی ز ماه همی زار بگریست بر کشتگان بران داغ دل بخت برگشتگان تن ریونیز اندران خون و خاک شده غرق و خفتان برو چاک چاک همی زار بگریست بهرام شیر که زار ای جوان سوار دلیر چو تو کشته اکنون چه یک مشت خاک بزرگان بایوان تو اندر مغاک بران کشتگان بر یکایک بگشت که بودند افگنده بر پهن دشت ازان نامداران یکی خسته بود بشمشیر ازیشان بجان رسته بود همی بازدانست بهرام را بنالید و پرسید زو نام را بدو گفت کای شیر من زنده ام بر کشتگان خوار افگنده ام سه روزست تا نان و آب آرزوست مرا بر یکی جامه خواب آرزوست بشد تیز بهرام تا پیش اوی بدل مهربان و بتن خویش اوی برو گشت گریان و رخ را بخست بدرید پیراهن او را ببست بدو گفت مندیش کز خستگیست تبه بودن این ز نابستگیست چو بستم کنون سوی لشکر شوی وزین خستگی زود بهتر شوی یکی تازیانه بدین رزمگاه ز من گم شدست از پی تاج شاه چو آن بازیابم بیایم برت رسانم بزودی سوی لشکرت وزانجا سوی قلب لشکر شتافت همی جست تا تازیانه بیافت میان تل کشتگان اندرون برآمیخته خاک بسیار و خون فرود آمد از باره آن برگرفت وزانجا خروشیدن اندر گرفت خروش دم مادیان یافت اسپ بجوشید برسان آذرگشسپ سوی مادیان روی بنهاد تفت غمی گشت بهرام و از پس برفت همی شد دمان تا رسید اندروی ز ترگ و ز خفتان پر از آب روی چو بگرفت هم در زمان برنشست یکی تیغ هندی گرفته بدست چو بفشارد ران هیچ نگذارد پی سوار و تن باره پرخاک و خوی چنان تنگدل شد بیکبارگی که شمشیر زد بر پی بارگی وزان جایگه تا بدین رزمگاه پیاده بپیمود چون باد راه سراسر همه دشت پرکشته دید زمین چون گل و ارغوان کشته دید همی گفت کاکنون چه سازیم روی بر این دشت بی بارگی راه جوی ازو سرکشان آگهی یافتند سواری صد از قلب بشتافتند که او را بگیرند زان رزمگاه برندش بر پهلوان سپاه

شرح و بازنویسی ساده

بخش 249 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).