شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 25 از 993

متن اصلی

چو از آمدنشان شد آگاه سرو بیاراست لشکر چو پر تذرو فرستادشان لشکری گشن پیش چه بیگانه فرزانگان و چه خویش شدند این سه پرمایه اندر یمن برون آمدند از یمن مرد و زن همی گوهر و زعفران ریختند همی مشک با می برآمیختند همه یال اسپان پر از مشک و می پراگنده دینار در زیر پی نشستن گهی ساخت شاه یمن همه نامداران شدند انجمن در گنجهای کهن کرد باز گشاد آنچه یک چند گه بود راز سه خورشید رخ را چو باغ بهشت که موبد چو ایشان صنوبر نکشت ابا تاج و با گنج نادیده رنج مگر زلفشان دیده رنج شکنج بیاورد هر سه بدیشان سپرد که سه ماه نو بود و سه شاه گرد ز کینه به دل گفت شاه یمن که از آفریدون بد آمد به من بد از من که هرگز مبادم میان که ماده شد از تخم نره کیان به اختر کس آن دان که دخترش نیست چو دختر بود روشن اخترش نیست به پیش همه موبدان سرو گفت که زیبا بود ماه را شاه جفت بدانید کین سه جهان بین خویش سپردم بدیشان بر آیین خویش بدان تا چو دیده بدارندشان چو جان پیش دل بر نگارندشان خروشید و بار غریبان ببست ابر پشت شرزه هیونان مست ز گوهر یمن گشت افروخته عماری یک اندردگر دوخته چو فرزند را باشد آئین و فر گرامی به دل بر چه ماده چه نر به سوی فریدون نهادند روی جوانان بینادل راه جوی نهفته چو بیرون کشید از نهان به سه بخش کرد آفریدون جهان یکی روم و خاور دگر ترک و چین سیم دشت گردان و ایران زمین نخستین به سلم اندرون بنگرید همه روم و خاور مراو را سزید به فرزند تا لشکری برگزید گرازان سوی خاور اندرکشید به تخت کیان اندر آورد پای همی خواندندیش خاور خدای دگر تور را داد توران زمین ورا کرد سالار ترکان و چین یکی لشکری نا مزد کرد شاه کشید آنگهی تور لشکر به راه بیامد به تخت کئی برنشست کمر بر میان بست و بگشاد دست بزرگان برو گوهر افشاندند همی پاک توران شهش خواندند از ایشان چو نوبت به ایرج رسید مر او را پدر شاه ایران گزید هم ایران و هم دشت نیزه وران هم آن تخت شاهی و تاج سران بدو داد کورا سزا بود تاج همان کرسی و مهر و آن تخت عاج نشستند هر سه به آرام و شاد چنان مرزبانان فرخ نژاد برآمد برین روزگار دراز زمانه به دل در همی داشت راز فریدون فرزانه شد سالخورد به باغ بهار اندر آورد گرد برین گونه گردد سراسر سخن شود سست نیرو چو گردد کهن چو آمد به کاراندرون تیرگی گرفتند پرمایگان خیرگی بجنبید مر سلم را دل ز جای دگرگونه تر شد به آیین و رای دلش گشت غرقه به آزاندرون به اندیشه بنشست با رهنمون نبودش پسندیده بخش پدر که داد او به کهتر پسر تخت زر به دل پر زکین شد به رخ پر ز چین فرسته فرستاد زی شاه چین فرستاد نزد برادر پیام که جاوید زی خرم و شادکام بدان ای شهنشاه ترکان و چین گسسته دل روشن از به گزین ز نیکی زیان کرده گویی پسند منش پست و بالا چو سرو بلند کنون بشنو ازمن یکی داستان کزین گونه نشنیدی از باستان سه فرزند بودیم زیبای تخت یکی کهتر از ما برآمد به بخت اگر مهترم من به سال و خرد زمانه به مهر من اندر خورد گذشته ز من تاج و تخت و کلاه نزیبد مگر بر تو ای پادشاه سزد گر بمانیم هر دو دژم کزین سان پدر کرد بر ما ستم چو ایران و دشت یلان و یمن به ایرج دهد روم و خاور به من

شرح و بازنویسی ساده

بخش 25 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).