شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 253 از 993

متن اصلی

سیم هفته پیران چنان کرد رای که با شادمانی شود باز جای یکی خلعت آراست افراسیاب که گر برشماری بگیرد شتاب ز دینار وز گوهر شاهوار ز زرین کمرهای گوهرنگار از اسپان تازی بزرین ستام ز شمشیر هندی بزرین نیام یکی تخت پرمایه از عاج و ساج ز پیروزه مهد و ز بیجاده تاج پرستار چینی و رومی غلام پر از مشک و عنبر دو پیروزه جام بنزدیک پیران فرستاد چیز ازان پس بسی پندها داد نیز که با موبدان باش و بیدار باش سپه را ز دشمن نگهدار باش نگه کن خردمند کارآگهان بهرجای بفرست گرد جهان که کیخسرو امروز با خواستست بداد و دهش گیتی آراستست نژاد و بزرگی و تخت و کلاه چو شد گرد ازین بیش چیزی مخواه ز برگشتن دشمن ایمن مشو زمان تا زمان آگهی خواه نو بجایی که رستم بود پهلوان تو ایمن بخسپی بپیچد روان پذیرفت پیران همه پند اوی که سالار او بود و پیوند اوی سپهدار پیران و آن انجمن نهادند سر سوی راه ختن بپای آمد این داستان فرود کنون رزم کاموس باید سرود بنام خداوند خورشید و ماه که دل را بنامش خرد داد راه خداوند هستی و هم راستی نخواهد ز تو کژی و کاستی خداوند بهرام و کیوان و شید ازویم نوید و بدویم امید ستودن مر او را ندانم همی از اندیشه جان برفشانم همی ازو گشت پیدا مکان و زمان پی مور بر هستی او نشان ز گردنده خورشید تا تیره خاک دگر باد و آتش همان آب پاک بهستی یزدان گواهی دهند روان ترا آشنایی دهند ز هرچ آفریدست او بی نیاز تو در پادشاهیش گردن فراز ز دستور و گنجور و از تاج و تخت ز کمی و بیشی و از ناز و بخت همه بی نیازست و ما بنده ایم بفرمان و رایش سرافگنده ایم شب و روز و گردان سپهر آفرید خور و خواب و تندی و مهر آفرید جز او را مدان کردگار بلند کزو شادمانی و زو مستمند شگفتی بگیتی ز رستم بس است کزو داستان بر دل هرکس است سر مایهٔ مردی و جنگ ازوست خردمندی و دانش و سنگ ازوست بخشکی چو پیل و بدریا نهنگ خردمند و بینادل و مرد سنگ کنون رزم کاموس پیش آوریم ز دفتر بگفتار خویش آوریم چو لشکر بیامد براه چرم کلات از بر و زیر آب میم همی یاد کردند رزم فرود پشیمانی و درد و تیمار بود همه دل پر از درد و از بیم شاه دو دیده پر از خون و تن پر گناه چنان شرمگین نزد شاه آمدند جگر خسته و پر گناه آمدند برادرش را کشته بر بی گناه بدشمن سپرده نگین و کلاه همه یکسره دست کرده بکش برفتند پیشش پرستار فش بدیشان نگه کرد خسرو بخشم دلش پر ز درد و پر از خون دو چشم بیزدان چنین گفت کای دادگر تو دادی مرا هوش و رای و هنر همی شرم دارم من از تو کنون تو آگه تری بی شک از چند و چون وگرنه بفرمودمی تا هزار زدندی بمیدان پیکار دار تن طوس را دار بودی نشست هرانکس که با او میان را ببست ز کین پدر بودم اندر خروش دلش داشتم پر غم و درد و جوش کنون کینه نو شد ز کین فرود سر طوس نوذر بباید درود بگفتم که سوی کلات و چرم مرو گر فشانند بر سر درم کزان ره فرودست و با مادرست سپهبد نژادست و کنداور است دمان طوس نامدار ناهوشیار چرا برد لشکر بسوی حصار کنون لاجرم کردگار سپهر ز طوس و ز لشکر ببرید مهر بد آمد بگودرزیان بر ز طوس که نفرین برو باد و بر پیل و کوس

شرح و بازنویسی ساده

بخش 253 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).