شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 254 از 993

متن اصلی

همی خلعت و پندها دادمش بجنگ برادر فرستادمش جهانگیر چون طوس نوذر مباد چنو پهلوان پیش لشکر مباد دریغ آن فرود سیاوش دریغ که با زور و دل بود و با گرز و تیغ بسان پدر کشته شد بی گناه بدست سپهدار من با سپاه بگیتی نباشد کم از طوس کس که او از در بند چاهست و بس نه در سرش مغز و نه در تنش رگ چه طوس فرومایه پیشم چه سگ ز خون برادر بکین پدر همی گشت پیچان و خسته جگر سپه را همه خوار کرد و براند ز مژگان همی خون برخ برفشاند در بار دادن بریشان ببست روانش بمرگ برادر بخست بزرگان ایران بماتم شدند دلیران بدرگاه رستم شدند بپوزش که این بودنی کار بود کرا بود آهنگ رزم فرود بدانگه کجا کشته شد پور طوس سر سرکشان خیره گشت از فسوس همان نیز داماد او ریونیز نبود از بد بخت مانند چیز که دانست نام و نژاد فرود کجا شاه را دل بخواهد شخود تو خواهشگری کن که برناست شاه مگر سر بپیچد ز کین سپاه نه فرزند کاوس کی ریونیز بجنگ اندرون کشته شد زار نیز که کهتر پسر بود و پرخاشجوی دریغ آنچنان خسرو ماهروی چنین است انجام و فرجام جنگ یکی تاج یابد یکی گور تنگ چو شد روی گیتی ز خورشید زرد بخم اندر آمد شب لاژورد تهمتن بیامد بنزدیک شاه ببوسید خاک از در پیشگاه چنین گفت مر شاه را پیلتن که بادا سرت برتر از انجمن بخواهشگری آمدم نزد شاه همان از پی طوس و بهر سپاه چنان دان که کس بی بهانه نمرد ازین در سخنها بباید شمرد و دیگر کزان بدگمان بدسپاه که فرخ برادر نبد نزد شاه همان طوس تندست و هشیار نیست و دیگر که جان پسر خوار نیست چو در پیش او کشته شد ریونیز زرسپ آن جوان سرافراز نیز گر او برفروزد نباشد شگفت جهانجوی را کین نباید گرفت بدو گفت خسرو که ای پهلوان دلم پر ز تیمار شد زان جوان کنون پند تو داروی جان بود وگر چه دل از درد پیچان بود بپوزش بیامد سپهدار طوس بپیش سپهبد زمین داد بوس همی آفرین کرد بر شهریار که نوشه بدی تا بود روزگار زمین بندهٔ تاج و تخت تو باد فلک مایهٔ فر و بخت تو باد منم دل پر از غم ز کردار خویش بغم بسته جان را ز تیمار خویش همان نیز جانم پر از شرم شاه زبان پر ز پوزش روان پر گناه ز پاکیزه جان و فرود و زرسپ همی برفروزم چو آذرگشسپ اگر من گنهکارم از انجمن همی پیچم از کردهٔ خویشتن بویژه ز بهرام وز ریونیز همی جان خویشم نیاید بچیز اگر شاه خشنود گردد ز من وزین نامور بی گناه انجمن شوم کین این ننگ بازآورم سر شیب را برفراز آورم همه رنج لشکر بتن برنهم اگر جان ستانم اگر جان دهم ازین پس بتخت و کله ننگرم جز از ترک رومی نبیند سرم ز گفتار او شاد شد شهریار دلش تازه شد چون گل اندر بهار چو تاج خور روشن آمد پدید سپیده ز خم کمان بردمید سپهبد بیامد بنزدیک شاه ابا او بزرگان ایران سپاه بدیشان چنین گفت شاه جهان که هرگز پی کین نگردد نهان ز تور و ز سلم اندر آمد سخن ازان کین پیشین و رزم کهن چنین ننگ بر شاه ایران نبود زمین پر ز خون دلیران نبود همه کوه پر خون گودرزیان بزنار خونین ببسته میان همان مرغ و ماهی بریشان بزار بگرید بدریا و بر کوهسار از ایران همه دشت تورانیان سر و دست و پایست و پشت و میان

شرح و بازنویسی ساده

بخش 254 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).