شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 255 از 993

متن اصلی

شما را همه شادمانیست رای بکینه نجنبد همی دل ز جای دلیران همه دست کرده بکش بپیش خداوند خورشیدفش همه همگنان خاک دادند بوس چو رهام و گرگین، چو گودرز و طوس چو خراد با زنگهٔ شاوران دگر بیژن و گیو و کنداوران که ای شاه نیک اختر و شیردل ببرده ز شیران بشمشیر دل همه یک بیک پیش تو بنده ایم ز تشویر خسرو سرافگنده ایم اگر جنگ فرمان دهد شهریار همه سرفشانیم در کارزار سپهدار پس گیو را پیش خواند بتخت گرانمایگان برنشاند فراوانش بستود و بنواختش بسی خلعت و نیکوی ساختش بدو گفت کاندر جهان رنج من تو بردی و بی بهری از گنج من نباید که بی رای تو پیل و کوس سوی جنگ راند سپهدار طوس بتندی مکن سهمگین کار خرد که روشن روان باد بهرام گرد ز گفتار بدگوی وز نام و ننگ جهان کرد بر خویشتن تار و تنگ درم داد و روزی دهان را بخواند بسی با سپهبد سخنها براند همان رای زد با تهمتن بران چنین تا رخ روز شد در نهان چو خورشید بر زد سنان از نشیب شتاب آمد از رفتن با نهیب سپهبد بیامد بنزدیک شاه ابا گیو گودرز و چندی سپاه بدو داد شاه اختر کاویان بران سان که بودی برسم کیان ز اختر یکی روز فرخ بجست که بیرون شدن را کی آید درست همی رفت با کوس خسرو بدشت بدان تا سپهبد بدو برگذشت یکی لشکری همچو کوه سیاه گذشتند بر پیش بیدار شاه پس لشکر اندر سپهدار طوس بیامد بر شه زمین داد بوس برو آفرین کرد و بر شد خروش جهان آمد از بانگ اسپان بجوش یکی ابر بست از بر گرد سم برآمد خروشیدن گاو دم ز بس جوشن و کاویانی درفش شده روی گیتی سراسر بنفش تو خورشید گفتی به آب اندر است سپهر و ستاره بخواب اندر است نهاد از بر پیل پیروزه مهد همی رفت زین گونه تا رود شهد هیونی بکردار باد دمان بدش نزد پیران هم اندر زمان که من جنگ را گردن افراخته سوی رود شهد آمدم ساخته چو بشنید پیران غمی گشت سخت فروبست بر پیل ناکام رخت برون رفت با نامداران خویش گزیده دلاور سواران خویش که ایران سپه را ببیند که چیست سرافراز چندست و با طوس کیست رده برکشیدند زان سوی رود فرستاد نزد سپهبد درود وزین روی لشکر بیاورد طوس درفش همایون و پیلان و کوس سپهدار پیران یکی چرپ گوی ز ترکان فرستاد نزدیک اوی بگفت آنک من با فرنگیس و شاه چه کردم ز خوبی بهر جایگاه ز درد سیاوش خروشان بدم چو بر آتش تیز جوشان بدم کنون بار تریاک زهر آمدست مرا زو همه رنج بهر آمدست دل طوس غمگین شد از کار اوی بپیچید زان درد و پیکار اوی چنین داد پاسخ که از مهر تو فراوان نشانست بر چهر تو سر آزاد کن دور شو زین میان ببند این در بیم و راه زیان بر شاه ایران شوی با سپاه مکافات یابی به نیکی ز شاه بایران ترا پهلوانی دهد همان افسر خسروانی دهد چو یاد آیدش خوب کردار تو دلش رنجه گردد ز تیمار تو چنین گفت گودرز و گیو و سران بزرگان و تیمارکش مهتران سرایندهٔ پاسخ آمد چو باد بنزدیک پیران ویسه نژاد بگفت آنچ بشنید با پهلوان ز طوس و ز گودرز روشن روان چنین داد پاسخ که من روز و شب بیاد سپهبد گشایم دو لب شوم هرچ هستند پیوند من خردمند کو بشنود پند من بایران گذارم بر و بوم و رخت سر نامور بهتر از تاج و تخت

شرح و بازنویسی ساده

بخش 255 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).