شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 26 از 993

متن اصلی

سپارد ترا مرز ترکان و چین که از تو سپهدار ایران زمین بدین بخشش اندر مرا پای نیست به مغز پدر اندرون رای نیست هیون فرستاده بگزارد پای بیامد به نزدیک توران خدای به خوبی شنیده همه یاد کرد سر تور بی مغز پرباد کرد چو این راز بشنید تور دلیر برآشفت ناگاه برسان شیر چنین داد پاسخ که با شهریار بگو این سخن هم چنین یاد دار که ما را به گاه جوانی پدر بدین گونه بفریفت ای دادگر درختیست این خود نشانده بدست کجا آب او خون و برگش کبست ترا با من اکنون بدین گفت گوی بباید بروی اندر آورد روی زدن رای هشیار و کردن نگاه هیونی فگندن به نزدیک شاه زبان آوری چرب گوی از میان فرستاد باید به شاه جهان به جای زبونی و جای فریب نباید که یابد دلاور شکیب نشاید درنگ اندرین کار هیچ کجا آید آسایش اندر بسیچ فرستاده چون پاسخ آورد باز برهنه شد آن روی پوشیده راز برفت این برادر ز روم آن ز چین به زهر اندر آمیخته انگبین رسیدند پس یک به دیگر فراز سخن راندند آشکارا و راز گزیدند پس موبدی تیزویر سخن گوی و بینادل و یادگیر ز بیگانه پردخته کردند جای سگالش گرفتند هر گونه رای سخن سلم پیوند کرد از نخست ز شرم پدر دیدگان را بشست فرستاده را گفت ره برنورد نباید که یابد ترا باد و گرد چو آیی به کاخ فریدون فرود نخستین ز هر دو پسر ده درود پس آنگه بگویش که ترس خدای بباید که باشد به هر دو سرای جوان را بود روز پیری امید نگردد سیه موی گشته سپید چه سازی درنگ اندرین جای تنگ که شد تنگ بر تو سرای درنگ جهان مرترا داد یزدان پاک ز تابنده خورشید تا تیره خاک همه برزو ساختی رسم و راه نکردی به فرمان یزدان نگاه نجستی به جز کژی و کاستی نکردی به بخشش درون راستی سه فرزند بودت خردمند و گرد بزرگ آمدت تیره بیدار خرد ندیدی هنر با یکی بیشتر کجا دیگری زو فرو برد سر یکی را دم اژدها ساختی یکی را به ابر اندار افراختی یکی تاج بر سر ببالین تو برو شاد گشته جهان بین تو نه ما زو به مام و پدر کمتریم نه بر تخت شاهی نه اندر خوریم ایا دادگر شهریار زمین برین داد هرگز مباد آفرین اگر تاج از آن تارک بی بها شود دور و یابد جهان زو رها سپاری بدو گوشه ای از جهان نشیند چو ما از تو خسته نهان و گرنه سواران ترکان و چین هم از روم گردان جوینده کین فراز آورم لشگر گرزدار از ایران و ایرج برآرم دمار چو بشنید موبد پیام درشت زمین را ببوسید و بنمود پشت بر آنسان به زین اندر آورد پای که از باد آتش بجنبد ز جای به درگاه شاه آفریدون رسید برآورده ای دید سر ناپدید به ابر اندر آورده بالای او زمین کوه تا کوه پهنای او نشسته به در بر گرانمایگان به پرده درون جای پرمایگان به یک دست بربسته شیر و پلنگ به دست دگر ژنده پیلان جنگ ز چندان گرانمایه گرد دلیر خروشی برآمد چو آوای شیر سپهریست پنداشت ایوان به جای گران لشگری گرد او بر به پای برفتند بیدار کارآگهان بگفتند با شهریار جهان که آمد فرستاده ای نزد شاه یکی پرمنش مرد با دستگاه بفرمود تا پرده برداشتند بر اسپش ز درگاه بگذاشتند چو چشمش به روی فریدون رسید همه دیده و دل پر از شاه دید به بالای سرو و چو خورشید روی چو کافور گرد گل سرخ موی

شرح و بازنویسی ساده

بخش 26 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).