شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 260 از 993

متن اصلی

چو گودرز و پیران و هومان و طوس نبد هیچ پیدا درنگ و فسوس چنین گفت هومان که امروز کار نباید که چون دی بود کارزار همه جان شیرین بکف برنهید چو من برخروشم دمید و دهید تهی کرد باید ازیشان زمین نباید که آیند زین پس بکین بپیش اندر آمد سپهدار طوس پیاده بیاورد و پیلان و کوس صفی برکشیدند پیش سوار سپردار و ژوپین ور و نیزه دار مجنبید گفت ایچ از جای خویش سپر با سنان اندرارید پیش ببینیم تا این نبرده سران چگونه گزارند گرز گران ز ترکان یکی بود بازور نام بافسوس بهر جای گسترده کام بیاموخته کژی و جادوی بدانسته چینی و هم پهلوی چنین گفت پیران بافسون پژوه کز ایدر برو تا سر تیغ کوه یکی برف و سرما و باد دمان بریشان بیاور هم اندر زمان هوا تیره گون بود از تیر ماه همی گشت بر کوه ابر سیاه چو بازور در کوه شد در زمان برآمد یکی برف و باد دمان همه دست آن نیزه داران ز کار فروماند از برف در کارزار ازان رستخیز و دم زمهریر خروش یلان بود و باران تیر بفرمود پیران که یکسر سپاه یکی حمله سازید زین رزمگاه چو بر نیزه بر دستهاشان فسرد نیاراست بنمود کس دست برد وزان پس برآورد هومان غریو یکی حمله آورد برسان دیو بکشتند چندان ز ایران سپاه که دریای خون گشت آوردگاه در و دشت گشته پر از برف و خون سواران ایران فتاده نگون ز کشته نبد جای رفتن بجنگ ز برف و ز افگنده شد جای تنگ سیه گشت در دشت شمشیر و دست بروی اندر افتاده برسان مست نبد جای گردش دران رزمگاه شده دست لشکر ز سرما تباه سپهدار و گردنکشان آن زمان گرفتند زاری سوی آسمان که ای برتر از دانش و هوش و رای نه در جای و بر جای و نه زیر جای همه بندهٔ پرگناه توایم به بیچارگی دادخواه توایم ز افسون و از جادوی برتری جهاندار و بر داوران داوری تو باشی به بیچارگی دستگیر تواناتر از آتش و زمهریر ازین برف و سرما تو فریادرس نداریم فریادرس جز تو کس بیامد یکی مرد دانش پژوه برهام بنمود آن تیغ کوه کجا جای بازور نستوه بود بر افسون و تنبل بران کوه بود بجنبید رهام زان رزمگاه برون تاخت اسپ از میان سپاه زره دامنش را بزد بر کمر پیاده برآمد بران کوه سر چو جادو بدیدش بیامد بجنگ عمودی ز پولاد چینی بچنگ چو رهام نزدیک جادو رسید سبک تیغ تیز از میان برکشید بیفگند دستش بشمشیر تیز یکی باد برخاست چون رستخیز ز روی هوا ابر تیره ببرد فرود آمد از کوه رهام گرد یکی دست با زور جادو بدست بهامون شد و بارگی برنشست هوا گشت زان سان که از پیش بود فروزنده خورشید را رخ نمود پدر را بگفت آنچ جادو چه کرد چه آورد بر ما بروز نبرد بدیدند ازان پس دلیران شاه چو دریای خون گشته آوردگاه همه دشت کشته ز ایرانیان تن بی سران سر بی تنان چنین گفت گودز آنگه بطوس که نه پیل ماند و نه آوای کوس همه یکسره تیغها برکشیم براریم جوش ار کشند ار کشیم همانا که ما را سر آمد زمان نه روز نبردست و تیر و کمان بدو گفت طوس ای جهاندیده مرد هوا گشت پاک و بشد باد سرد چرا سر همی داد باید بباد چو فریادرس فره و زور داد مکن پیشدستی تو در جنگ ما کنند این دلیران خود اهنگ ما بپیش زمانه پذیره مشو بنزدیک بدخواه خیره مشو

شرح و بازنویسی ساده

بخش 260 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).