شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 261 از 993

متن اصلی

تو در قلب با کاویانی درفش همی دار در چنگ تیغ بنفش سوی میمنه گیو و بیژن بهم نگهبانش بر میسره گستهم چو رهام و شیدوش بر پیش صف گرازه بکین برلب آورده کف شوم برکشم گرز کین از میان کنم تن فدی پیش ایرانیان ازین رزمگه برنگردانم اسپ مگر خاک جایم بود چون زرسپ اگر من شوم کشته زین رزمگاه تو برکش سوی شاه ایران سپاه مرا مرگ نامی تر از سرزنش بهر جای بیغارهٔ بدکنش چنین است گیتی پرآزار و درد ازو تا توان گرد بیشی مگرد فزونیش یک روز بگزایدت ببودن زمانی نیفزایدت دگر باره بر شد دم کرنای خروشیدن زنگ و هندی درای ز بانگ سواران پرخاشخر درخشیدن تیغ و زخم تبر ز پیکان و از گرز و ژوپین و تیر زمین شد بکردار دریای قیر همه دشت بی تن سر و یال بود همه گوش پر زخم گوپال بود چو شد رزم ترکان برین گونه سخت ندیدند ایرانیان روی بخت همی تیره شد روی اختر درشت دلیران بدشمن نمودند پشت چو طوس و چو گودرز و گیو دلیر چو شیدوش و بیژن چو رهام شیر همه برنهادند جان را بکف همه رزم جستند بر پیش صف هرآنکس که با طوس در جنگ بود همه نامدار و کنارنگ بود بپیش اندرون خون همی ریختند یلان از پس پشت بگریختند یکی موبدی طوس یل را بخواند پس پشت تو گفت جنگی نماند نباید کت اندر میان آورند بجان سپهبد زیان آورند به گیو دلیر آن زمان طوس گفت که با مغز لشکر خرد نیست جفت که ما را بدین گونه بگذاشتند چنین روی از جنگ برگاشتند برو بازگردان سپه را ز راه ز بیغارهٔ دشمن و شرم شاه بشد گیو و لشکر همه بازگشت پر از کشته دیدند هامون و دشت سپهبد چنین گفت با مهتران که اینست پیکار جنگ آوران کنون چون رخ روز شد تیره گون همه روی کشور چو دریای خون یکی جای آرام باید گزید اگر تیره شب خود توان آرمید مگر کشته یابد بجای مغاک یکی بستر از ریگ و چادر ز خاک همه بازگشتند یکسر ز جنگ ز خویشان روان خسته و سر ز ننگ سر از کوه برزد همانگاه ماه چو بر تخت پیروزه، پیروز شاه سپهدار پیران سپه را بخواند همی گفت زیشان فراوان نماند بدانگه که دریای یاقوت زرد زند موج بر کشور لاژورد کسی را که زنده ست بیجان کنیم بریشان دل شاه پیچان کنیم برفتند با شادمانی زجای نشستند بر پیش پرده سرای همه شب ز آوای چنگ و رباب سپه را نیامد بران دشت خواب وزین روی لشکر همه مستمند پدر بر پسر سوگوار و نژند همه دشت پر کشته و خسته بود بخون بزرگان زمین شسته بود چپ و راست آوردگه دست و پای نهادن ندانست کس پا بجای همه شب همی خسته برداشتند چو بیگانه بد خوار بگذاشتند بر خسته آتش همی سوختند گسسته ببستند و بردوختند فراوان ز گودرزیان خسته بود بسی کشته بود و بسی بسته بود چو بشنید گودرز برزد خروش زمین آمد از بانگ اسپان بجوش همه مهتران جامه کردند چاک بسربر پراگند گودرز خاک همی گفت کاندر جهان کس ندید به پیران سر این بد که بر من رسید چرا بایدم زنده با پیر سر بخاک اندر افگنده چندین پسر ازان روزگاری کجا زاده ام ز خفتان میان هیچ نگشاده ام بفرجام چندین پسر ز انجمن ببینم چنین کشته در پیش من جدا گشته از من چو بهرام پور چنان نامور شیر خودکام پور ز گودرز چون آگهی شد بطوس مژه کرد پر خون و رخ سندروس

شرح و بازنویسی ساده

بخش 261 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).