شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 262 از 993

متن اصلی

خروشی براورد آنگه بزار فراوان ببارید خون در کنار همی گفت اگر نوذر پاک تن نکشتی بن و بیخ من بر چمن نبودی مرا رنج و تیمار و درد غم کشته و گرم دشت نبرد که تا من کمر بر میان بسته ام بدل خسته ام گر بجان رسته ام هم اکنون تن کشتگان را بخاک بپوشید جایی که باشد مغاک سران بریده سوی تن برید بنه سوی کوه هماون برید برانیم لشکر همه همگروه سراپرده و خیمه بر سوی کوه هیونی فرستیم نزدیک شاه دلش برفروزد فرستد سپاه بدین من سواری فرستاده ام ورا پیش ازین آگهی داده ام مگر رستم زال را با سپاه سوی ما فرستد بدین رزمگاه وگرنه ز ما نامداری دلیر نماند به آوردگه بر چو شیر سپه برنشاند و بنه برنهاد وزان کشتنگان کرد بسیار یاد ازین سان همی رفت روز و شبان پر از غم دل و ناچریده لبان همه دیده پر خون و دل پر ز داغ ز رنج روان گشته چون پر زاغ چو نزدیک کوه هماون رسید بران دامن کوه لشکر کشید چنین گفت طوس سپهبد بگیو که ای پر خرد نامبردار نیو سه روزست تا زین نشان تاختی بخواب و بخوردن نپرداختی بیا و بیاسا و چیزی بخور برامش و جامه بنمای سر که من بی گمانم که پیران بجنگ پس ما بیاید کنون بی درنگ کسی را که آسوده تر زین گروه به بیژن بمان و تو برشو بکوه همه خستگان را سوی که کشید ز آسودگان لشکری برگزید چنین گفت کین کوه سر جای ماست بباید کنون خویشتن کرد راست طلایه ز کوه اندر آمد بدشت بدان تا بریشان نشاید گذشت خروش نگهبان و آوای زنگ تو گفتی بجوش آمد از کوه سنگ هم آنگه برآمد ز چرخ آفتاب جهان گشت برسان دریای آب ز درگاه پیران برآمد خروش چنان شد که برخیزد از خاک جوش بهومان چنین گفت کاکنون بجنگ نباید همانا فراوان درنگ سواران دشمن همه کشته اند وگر خسته از جنگ برگشته اند بزد کوس و از دشت برخاست غو همی رفت پیش سپه پیشرو رسیدند ترکان بدان رزمگاه همه رزمگه خیمه بد بی سپاه بشد نزد پیران یکی مژده خواه که کس نیست ایدر ز ایران سپاه ز لشکر بشادی برآمد خروش بفرمان پیران نهادند گوش سپهبد چنین گفت با بخردان که ای نامور پرهنر موبدان چه سازیم و این را چه دانید رای که اکنون ز دشمن تهی ماند جای سواران لشکر ز پیر و جوان همه تیز گفتند با پهلوان که لشکر گریزان شد از پیش ما شکست آمد اندر بداندیش ما یکی رزمگاهست پر خون و خاک ازیشان نه هنگام بیم است و باک بباید پی دشمن اندر گرفت ز مولش سزد گر بمانی شگفت گریزان ز باد اندرآید بب به آید ز مولیدن ایدر شتاب چنین گفت پیران که هنگام جنگ شود سست پای شتاب از درنگ سپاهی بکردار دریای آب شدست انجمن پیش افراسیاب بمانیم تا آن سپاه گران بیایند گردان و جنگ آوران ازان پس بایران نمانیم کس چنین است رای خردمند و بس بدو گفت هومان که ای پهلوان مرنجان بدین کار چندین روان سپاهی بدان زور و آن جوش و دم شدی روی دریا ازیشان دژم کنون خیمه و گاه و پرده سرای همه مانده برجای و رفته ز جای چنان دان که رفتن ز بیچارگیست نمودن بما پشت یکبارگیست نمانیم تا نزد خسرو شوند بدرگاه او لشکری نو شوند ز زابلستان رستم آید بجنگ زیانی بود سهمگین زین درنگ کنون ساختن باید و تاختن فسونها و نیرنگها ساختن

شرح و بازنویسی ساده

بخش 262 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).