شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 27 از 993

متن اصلی

دولب پر ز خنده دو رخ پر ز شرم کیانی زبان پر ز گفتار نرم نشاندش هم آنگه فریدون ز پای سزاوار کردش بر خویش جای بپرسیدش از دو گرامی نخست که هستند شادان دل و تن درست دگر گفت کز راه دور و دراز شدی رنجه اندر نشیب و فراز فرستاده گفت ای گرانمایه شاه ابی تو مبیناد کس پیش گاه ز هر کس که پرسی به کام تواند همه پاک زنده به نام تواند منم بنده ای شاه را ناسزا چنین بر تن خویش ناپارسا پیامی درشت آوریده به شاه فرستنده پر خشم و من بیگناه بگویم چو فرمایدم شهریار پیام جوانان ناهوشیار بفرمود پس تا زبان برگشاد شنیده سخن سر به سر کرد یاد فریدون بدو پهن بگشاد گوش چو بشنید مغزش برآمد به جوش فرستاده را گفت کای هوشیار بباید ترا پوزش اکنون به کار که من چشم از ایشان چنین داشتم همی بر دل خویش بگذاشتم که از گوهر بد نیاید مهی مرا دل همی داد این آگهی بگوی آن دو ناپاک بیهوده را دو اهریمن مغز پالوده را انوشه که کردید گوهر پدید درود از شما خود بدین سان سزید ز پند من ار مغزتان شد تهی همی از خردتان نبود آگهی ندارید شرم و نه بیم از خدای شما را همانا همین ست رای مرا پیشتر قیرگون بود موی چو سرو سهی قد و چون ماه روی سپهری که پشت مرا کرد کوز نشد پست و گردان بجایست نوز خماند شما را هم این روزگار نماند برین گونه بس پایدار بدان برترین نام یزدان پاک به رخشنده خورشید و بر تیره خاک به تخت و کلاه و به ناهید و ماه که من بد نکردم شما را نگاه یکی انجمن کردم از بخردان ستاره شناسان و هم موبدان بسی روزگاران شدست اندرین نکردیم بر باد بخشش زمین همه راستی خواستم زین سخن به کژی نه سر بود پیدا نه بن همه ترس یزدان بد اندر میان همه راستی خواستم در جهان چو آباد دادند گیتی به من نجستم پراگندن انجمن مگر همچنان گفتم آباد تخت سپارم به سه دیدهٔ نیک بخت شما را کنون گر دل از راه من به کژی و تاری کشید اهرمن ببینید تا کردگار بلند چنین از شما کرد خواهد پسند یکی داستان گویم ار بشنوید همان بر که کارید خود بدروید چنین گفت باما سخن رهنمای جزین است جاوید ما را سرای به تخت خرد بر نشست آزتان چرا شد چنین دیو انبازتان بترسم که در چنگ این اژدها روان یابد از کالبدتان رها مرا خود ز گیتی گه رفتن است نه هنگام تندی و آشفتن است ولیکن چنین گوید آن سالخورد که بودش سه فرزند آزاد مرد که چون آز گردد ز دلها تهی چه آن خاک و آن تاج شاهنشهی کسی کو برادر فروشد به خاک سزد گر نخوانندش از آب پاک جهان چون شما دید و بیند بسی نخواهد شدن رام با هر کسی کزین هر چه دانید از کردگار بود رستگاری به روز شمار بجویید و آن توشهٔ ره کنید بکوشید تا رنج کوته کنید فرستاده بشنید گفتار اوی زمین را ببوسید و برگاشت روی ز پیش فریدون چنان بازگشت که گفتی که با باد انباز گشت فرستادهٔ سلم چون گشت باز شهنشاه بنشست و بگشاد راز گرامی جهانجوی را پیش خواند همه گفتها پیش او بازراند ورا گفت کان دو پسر جنگجوی ز خاور سوی ما نهادند روی از اختر چنین استشان بهره خود که باشند شادان به کردار بد دگر آنکه دو کشور آبشخورست که آن بومها را درشتی برست برادرت چندان برادر بود کجا مر ترا بر سر افسر بود

شرح و بازنویسی ساده

بخش 27 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).