شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 273 از 993

متن اصلی

شب تیره را تا سپیده دمان بیاید بره بر نجوید زمان کنون من کجا گیرم آرامگاه کجا رانم این خوار مایه سپاه بدو گفت گودرز رستم چه گفت که گفتار او را نشاید نهفت فریبرز گفت ای جهاندیده مرد تهمتن نفرمود ما را نبرد بباشید گفت اندران رزمگاه نباید شدن پیش روی سپاه بباید بدان رزمگاه آرمید یکی تا درفش من آید پدید برفت او و گودرز با او برفت براه هماون خرامید تفت چو لشکر پدید آمد از دیده گاه بشد دیده بان پیش توران سپاه کز ایران یکی لشکر آمد بدشت ازان روی سوی هماون گذشت سپهبد بشد پیش خاقان چین که آمد سپاهی ز ایران زمین ندانیم چندست و سالار کیست چه سازیم و درمان این کار چیست بدو گفت کاموس رزم آزمای بجایی که مهتر تو باشی بپای بزرگان درگاه افراسیاب سپاهی بکردار دریای آب تو دانی چه کردی بدین پنج ماه برین دشت با خوار مایه سپاه کنون چون زمین سربسر لشکرست چو خاقان و منشور کنداورست بمان تا هنرها پدید آوریم تو در بستی و ما کلید آوریم گر از کابل و زابل و مای و هند شود روی گیتی چو رومی پرند همانا به تنها تن من نیند نگویی که ایرانیان خود کیند تو ترسانی از رستم نامدار نخستین ازو من برآرم دمار گرش یک زمان اندر آرم بدام نمانم که ماند بگیتیش نام تو از لشکر سیستان خسته ای دل خویش در جنگشان بسته ای یکی بار دست من اندر نبرد نگه کن که برخیزد از دشت گرد بدانی که اندر جهان مرد کیست دلیران کدامند و پیکار چیست بدو گفت پیران کانوشه بدی همیشه ز تو دور دست بدی بپیران چنین گفت خاقان چین که کاموس را راه دادی بکین بکردار پیش آورد هرچ گفت که با کوه یارست و با پیل جفت از ایرانیان نیست چندین سخن دل جنگجویان چنین بد مکن بایران نمانیم یک سرفراز برآریم گرد از نشیب و فراز هرانکس که هستند با جاه و آب فرستیم نزدیک افراسیاب همه پای کرده به بندگران وزیشان فگنده فراوان سران بایران نمانیم برگ درخت نه گاه و نه شاه و نه تاج و نه تخت بخندید پیران و کرد آفرین بران نامداران و خاقان چین بلشکر گه آمد دلی شادمان برفتند ترکان هم اندر زمان چو هومان و لهاک و فرشیدورد بزرگان و شیران روز نبرد بگفتند کامد ز ایران سپاه یکی پیش رو با درفشی سیاه ز کارآگهان نامداری دمان برفت و بیامد هم اندر زمان فریبرز کاوس گفتند هست سپاهی سرافراز و خسروپرست چو رستم نباشد ازو باک نیست دم او برین زهر تریاک نیست ابا آنک کاموس روز نبرد همی پیلتن را ندارد بمرد مبادا که او آید ایدر بجنگ وگر چند کاموس گردد نهنگ نه رستم نه از سیستان لشکرست فریبرز را خاک و خون ایدرست چنین گفت پیران که از تخت و گاه شدم سیر و بیزارم از هور و ماه که چون من شنیدم کز ایران سپاه خرامید و آمد بدین رزمگاه بشد جان و مغز سرم پر ز درد برآمد یکی از دلم باد سرد بدو گفت کلباد کین درد چیست چرا باید از طوس و رستم گریست ز بس گرز و شمشیر و پیل و سپاه میان اندرون باد را نیست راه چه ایرانیان پیش ما در چه خاک ز کیخسرو و طوس و رستم چه باک پراگنده گشتند ازان جایگاه سوی خیمهٔ خویش کردند راه ازان پس چو آگاهی آمد به طوس که شد روی کشور پر آوای کوس از ایران بیامد گو پیلتن فریبرز کاوس و آن انجمن

شرح و بازنویسی ساده

بخش 273 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).