شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 274 از 993

متن اصلی

بفرمود تا برکشیدند کوس ز گرد سپه کوه گشت آبنوس ز کوه هماون برآمد خروش زمین آمد از بانگ اسپان بجوش سپهبد بریشان زبان برگشاد ز مازندران کرد بسیار یاد که با دیو در جنگ رستم چه کرد بریشان چه آورد روز نبرد سپاه آفرین خواند بر پهلوان که بیدار دل باش و روشن روان بدین مژده گر دیده خواهی رواست که این مژده آرایش جان ماست کنون چون تهمتن بیامد بجنگ ندارند پا این سپه با نهنگ یکایک بران گونه رزمی کنیم که این ننگ از ایرانیان بفگنیم درفش سرافراز خاقان و تاج سپرهای زرین و آن تخت عاج همان افسر پیلبانان بزر سنانهای زرین و زرین کمر همان زنگ زرین و زرین جرس که اندر جهان آن ندیدست کس همان چتر کز دم طاوس نر برو بافتستند چندان گهر جزین نیز چندی بچنگ آوریم چو جان را بکوشیم و جنگ آوریم بلشکر چنین گفت بیدار طوس که هم با هراسیم و هم با فسوس همه دامن کوه پر لشکرست سر نامداران ببند اندرست چو رستم بیاید نکوهش کند مگر کین سخن را پژوهش کند که چون مرغ پیچیده بودم بدام همه کار ناکام و پیکار خام سپهبد همان بود و لشکر همان کسی را ندیدم ز گردان دمان یکی حمله آریم چون شیر نر شوند از بن که مگر زاستر سپه گفت کین برتری خود مجوی سخن زین نشان هیچ گونه مگوی کزین کوه کس پیشتر نگذرد مگر رستم این رزمگه بنگرد بباشیم بر پیش یزدان بپای که اویست بر نیکوی رهنمای بفرمان دارندهٔ هور و ماه تهمتن بیاید بدین رزمگاه چه داری دژم اختر خویش را درم بخش و دینار درویش را بشادی ز گردان ایران گروه خروشی برآمد ز بالای کوه چو خورشید زد پنجه بر پشت گاو ز هامون برآمد خروش چکاو ز درگاه کاموس برخاست غو که او بود اسپ افگن و پیش رو سپاه انجمن کرد و جوشن بداد دلش پر ز رزم و سرش پر ز باد زره بود در زیر پیراهنش کله ترگ بود و قبا جوشنش بایران خروش آمد از دیده گاه کزین روی تنگ اندر آمد سپاه درفش سپهبد گو پیلتن پدید آمد از دور با انجمن وزین روی دیگر ز توران سپاه هوا گشت برسان ابر سیاه سپهبد سورای چو یک لخت کوه زمین گشته از نعل اسپش ستوه یکی گرز همچون سر گاومیش سپاه از پس و نیزه دارانش پیش همی جوشد از گرز آن یال و کفت سزد گر بمانی ازو در شگفت وزین روی ایران سپهدار طوس بابر اندر آورد آوای کوس خروشیدن دیده بان پهوان چو بشنید شد شاد و روشن روان ز نزدیک گودرز کشواد تفت سواری بنزد فریبرز رفت که توران سپه سوی جنگ آمدند رده برکشیدند و تنگ آمدند تو آن کن که از گوهر تو سزاست که تو مهتری و پدر پادشاست که گرد تهمتن برآمد ز راه هم اکنون بیاید بدین رزمگاه فریبرز با لشکری گرد نیو بیامد بپیوست با طوس و گیو بر کوه لشکر بیاراستند درفش خجسته بپیراستند چو با میسره راست شد میمنه همان ساقه و قلب و جای بنه برآمد خروشیدن کرنای سپه چون سپهر اندر آمد ز جای چو کاموس تنگ اندر آمد بجنگ بهامون زمانی نبودش درنگ سپه را بکردار دریای آب که از کوه سیل اندر آید شتاب بیاورد و پیش هماون رسید هوا نیلگون شد زمین ناپدید چو نزدیک شد سر سوی کوه کرد پر از خنده رخ سوی انبوه کرد که این لشکری گشن و کنداورست نه پیران و هومان و آن لشکرست

شرح و بازنویسی ساده

بخش 274 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).