شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 275 از 993

متن اصلی

که دارید ز ایرانیان جنگجوی که با من بروی اندر آرند روی ببینید بالا و برز مرا برو بازوی و تیغ و گرز مرا چو بشنید گیو این سخن بردمید برآشفت و تیغ از میان برکشید چو نزدیک تر شد بکاموس گفت که این را مگر ژنده پیلست جفت کمان برکشید و بزه بر نهاد ز دادار نیکی دهش کرد یاد بکاموس بر تیرباران گرفت کمان را چو ابر بهاران گرفت چو کاموس دست و گشادش بدید بزیر سپر کرد سر ناپدید بنیزه درآمد بکردار گرگ چو شیری برافراز پیلی سترگ چو آمد بنزدیک بدخواه اوی یکی نیزه زد بر کمرگاه اوی چو شد گیو جنبان بزین اندرون ازو دور شد نیزهٔ آبگون سبک تیغ را برکشید از نیام خروشید و جوشید و برگفت نام به پیش سوار اندر آمد دژم بزد تیغ و شد نیزهٔ او قلم ز قلب سپه طوس چون بنگرید نگه کرد و جنگ دلیران بدید بدانست کو مرد کاموس نیست چنو نیزه ور نیز جز طوس نیست خروشان بیامد ز قلب سپاه بیاری بر گیو شد کینه خواه عنان را بپیچید کاموس تنگ میان دو گرد اندر آمد بجنگ ز تگ اسپ طوس دلاور بماند سپهبد برو نام یزدان بخواند به نیزه پیاده به آوردگاه همی گشت با او بپیش سپاه دو گرد گرانمایه و یک سوار کشانی نشد سیر زان کارزار برین گونه تا تیره شد جای هور همی بود بر دشت هر گونه شور چو شد دشت بر گونهٔ آبنوس پراگنده گشتند کاموس و طوس سوی خیمه رفتند هر دو گروه یکی سوی دشت و دگر سوی کوه چو گردون تهی شد ز خورشید و ماه طلایه برون شد ز هر دو سپاه ازان دیده گه دیده، بگشاد لب که شد دشت پر خاک و تاریک شب پر از گفتگویست هامون و راغ میان یلان نیز چندین چراغ همانا که آمد گو پیلتن دمان و ز زابل یکی انجمن چو بشنید گودرز کشواد تفت شب تیره از کوه خارا برفت پدید آمد آن اژدهافش درفش شب تیره گون کرد گیتی بنفش چو گودرز روی تهمتن بدید شد از آب دیده رخش ناپدید پیاده شد از اسپ و رستم همان پیاده بیامد چو باد دمان گرفتند مر یکدگر را کنار ز هر دو برآمد خروشی بزار ازان نامدارن گودرزیان که از کینه جستن سرآمد زمان بدو گفت گودرز کای پهلوان هشیوار و جنگی و روشن روان همی تاج و گاه از تو گیرد فروغ سخن هرچ گویی نباشد دروغ تو ایرانیان را ز مام و پدر بهی هم ز گنج و ز تخت و گهر چنانیم بی تو چو ماهی بخاک بتنگ اندرون سر تن اندر هلاک چو دیدم کنون خوب چهر ترا همین پرسش گرم و مهر ترا مرا سوگ آن ارجمندان نماند ببخت تو جز روی خندان نماند بدو گفت رستم که دل شاد دار ز غمهای گیتی سر آزاد دار که گیتی سراسر فریبست و بند گهی سودمندی و گاهی گزند یکی را ببستر یکی را بجنگ یکی را بنام و یکی را بننگ همی رفت باید کزین چاره نیست مرا نیز از مرگ پتیاره نیست روان تو از درد بی درد باد همه رفتن ما بورد باد ازان پس چو آگاه شد طوس و گیو ز ایران نبرده سواران نیو که رستم به کوه هماون رسید مر او را جهاندیده گودرز دید برفتند چون باد لشکر ز جای خروش آمد و نالهٔ کرنای چو آمد درفش تهمتن پدید شب تیره لشکر برستم رسید سپاه و سپهبد پیاده شدند میان بسته و دلگشاده شدند خروشی برآمد ز لشکر بدرد ازان کشتگان زیر خاک نبرد دل رستم از درد ایشان بخست بکینه بنوی میان را ببست

شرح و بازنویسی ساده

بخش 275 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).