شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 277 از 993

متن اصلی

گمانم که آن رستم پیلتن که گفتم همی پیش این انجمن برفت از در شاه ایران سپاه بیاری بیامد بدین رزمگاه بدو گفت کاموس کای پر خرد دلت یکسر اندیشهٔ بد برد چنان دان که کیخسرو آمد بجنگ مکن خیره دل را بدین کار تنگ ز رستم چه رانی تو چندین سخن ز زابلستان یاد چندین مکن درفش مرا گر ببیند به چنگ بدریای چین بر خروشد نهنگ برو لشکر آرای و برکش سپاه درفش اندر آور به آوردگاه چو من با سپاه اندر آیم بجنگ نباید که باشد شما را درنگ ببینی تو پیکار مردان کنون شده دشت یکسر چو دریای خون دل پهلوان زان سخن شاد گشت ز اندیشهٔ رستم آزاد گشت سپه را همه ترگ و جوشن بداد همی کرد گفتار کاموس یاد وزان جایگه پیش خاقان چین بیامد بیوسید روی زمین بدو گفت شاها انوشه بدی روانرا بدیدار توشه بدی بریدی یکی راه دشوار و دور خریدی چنین رنج ما را بسور بدین سام بزرم افراسیاب گذشتی به کشتی ز دریای آب سپاه از تو دارد همی پشت راست چنان کن که از گوهر تو سزاست بیارای پیلان بزنگ و درای جهان پر کن از نالهٔ کرنای من امروز جنگ آورم با سپاه تو با پیل و با کوس در قلبگاه نگه دار پشت سپاه مرا بابر اندر آور کلاه مرا چنین گفت کاموس جنگی بمن که تو پیش رو باش زین انجمن بسی سخت سوگندهای دراز بخورد و بر آهیخت گرز از فراز که امروز من جز بدین گرز جنگ نسازم وگر بارد از ابر سنگ چو بشنید خاقان بزد کرنای تو گفتی که کوه اندر آمد ز جای ز بانگ تبیره زمین و سپهر بپوشید کوه و بیفگند مهر بفرمود تا مهد بر پشت پیل ببستند و شد روی گیتی چو نیل بیامد گرازان بقلب سپاه شد از گرد خورشید تابان سیاه خروشیدن زنگ و هندی درای همی دل برآورد گفتی ز جای ز بس تخت پیروزه بر پشت پیل درفشان بکردار دریای نیل بچشم اندرون روشنایی نماند همی باروان آشنایی نماند پر از گرد شد چشم و کام سپهر تو گفتی بقیر اندر اندود چهر چو خاقان بیامد بقلب سپاه بچرخ اندرون ماه گم کرد راه ز کاموس چون کوه شد میمنه کشیدند بر سوی هامون بنه سوی میسره نیز پیران برفت برادرش هومان و کلباد تفت چو رستم بدید آنک خاقان چه کرد بیاراست در قلب جای نبرد چنین گفت رستم که گردان سپهر ببینیم تا بر که گردد بمهر چگونه بود بخشش آسمان کرا زین بزرگان سرآید زمان درنگی نبودم براه اندکی دو منزل همی کرد رخشم یکی کنون سم این بارگی کوفتست ز راه دراز اندر آشوفتست نیارم برو کرد نیرو بسی شدن جنگ جویان به پیش کسی یک امروز در جنگ یاری کنید برین دشمنان کامگاری کنید که گردان سپهر جهان یار ماست مه و مهر گردون نگهدار ماست بفرمود تا طوس بربست کوس بیاراست لشکر چو چشم خروس سپهبد بزد نای و رویینه خم خروش آمد و نالهٔ گاودم بیاراست گودرز بر میمنه فرستاد بر کوه خارا بنه فریبرز کاوس بر میسره جهان چون نیستان شده یکسره بقلب اندرون طوس نوذر بپای زمین شد پر از نالهٔ کرنای جهان شد بگرد اندرون ناپدید کسی از یلان خویشتن را ندید بشد پیلتن تا سر تیغ کوه بدیدار خاقان و توران گروه سپه دید چندانک دریای روم ازیشان نمودی چو یک مهره موم کشانی و شگنی و سقلاب و هند چغانی و رومی و وهری و سند

شرح و بازنویسی ساده

بخش 277 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).