شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 278 از 993

متن اصلی

جهانی شده سرخ و زرد و سیاه دگرگونه جوشن دگرگون کلاه زبانی دگرگون بهر گوشه ای درفش نوآیین و نو توشه ای ز پیلان و آرایش و تخت عاج همان یاره و افسر و طوق و تاج جهان بود یکسر چو باغ بهشت بدیدار ایشان شده خوب زشت بران کوه سر ماند رستم شگفت ببر گشتن اندیشه اندر گرفت که تا چون نماید بما چرخ مهر چه بازی کند پیر گشته سپهر فرود آمد از کوه و دل بد نکرد گذر بر سپاه و سپهبد نکرد همی گفت تا من کمر بسته ام بیک جای یک سال ننشسته ام فراوان سپه دیده ام پیش ازین ندانم که لشکر بود بیش ازین بفرمود تا برکشیدند کوس بجنگ اندر آمد سپهدار طوس ازان کوه سر سوی هامون کشید همی نیزه از کینه در خون کشید بیک نیمه از روز لشکر گذشت کشیدند صف بر دو فرسنگ دشت ز گرد سپه روشنایی نماند ز خورشید شب را جدایی نماند ز تیر و ز پیکان هوا تیره گشت همی آفتاب اندران خیره گشت خروش سواران و اسپان ز دشت ز بهرام و کیوان همی برگذشت ز جوش سواران و زخم تبر همی سنگ خارا برآورد پر همه تیغ و ساعد ز خون بود لعل خروشان دل خاک در زیر نعل دل مرد بددل گریزان ز تن دلیان ز خفتان بریده کفن برفتند ازان جای شیران نر عقاب دلاور برآورد پر نماند ایچ با روی خورشید رنگ بجوش آمده خاک بر کوه و سنگ بلشکر چنین گفت کاموس گرد که گر آسمان را بباید سپرد همه تیغ و گرز و کمند آورید بایرانیان تنگ و بند آورید جهانجوی را دل بجنگ اندرست وگرنه سرش زیر سنگ اندرست دلیری کجا نام او اشکبوس همی بر خروشید بر سان کوس بیامد که جوید ز ایران نبرد سر هم نبرد اندر آرد بگرد بشد تیز رهام با خود و گبر همی گرد رزم اندر آمد بابر برآویخت رهام با اشکبوس برآمد ز هر دو سپه بوق و کوس بران نامور تیرباران گرفت کمانش کمین سواران گرفت جهانجوی در زیر پولاد بود بخفتانش بر تیر چون باد بود نبد کارگر تیر بر گبر اوی ازان تیزتر شد دل جنگجوی بگرز گران دست برد اشکبوس زمین آهنین شد سپهر ابنوس برآهیخت رهام گرز گران غمی شد ز پیکار دست سران چو رهام گشت از کشانی ستوه بپیچید زو روی و شد سوی کوه ز قلب سپاه اندر آشفت طوس بزد اسپ کاید بر اشکبوس تهمتن برآشفت و با طوس گفت که رهام را جام باده ست جفت بمی در همی تیغ بازی کند میان یلان سرفرازی کند چرا شد کنون روی چون سندروس سواری بود کمتر از اشکبوس تو قلب سپه را به آیین بدار من اکنون پیاده کنم کارزار کمان بزه را بباز و فگند ببند کمر بر بزد تیر چند خروشید کای مرد رزم آزمای هم آوردت آمد مشو باز جای کشانی بخندید و خیره بماند عنان را گران کرد و او را بخواند بدو گفت خندان که نام تو چیست تن بی سرت را که خواهد گریست تهمتن چنین داد پاسخ که نام چه پرسی کزین پس نبینی تو کام مرا مادرم نام مرگ تو کرد زمانه مرا پتک ترگ تو کرد کشانی بدو گفت بی بارگی بکشتن دهی سر بیکبارگی تهمتن چنین داد پاسخ بدوی که ای بیهده مرد پرخاشجوی پیاده ندیدی که جنگ آورد سر سرکشان زیر سنگ اورد بشهر تو شیر و نهنگ و پلنگ سوار اندر آیند هر سه بجنگ هم اکنون ترا ای نبرده سوار پیاده بیاموزمت کارزار پیاده مرا زان فرستاد طوس که تا اسپ بستانم از اشکبوس

شرح و بازنویسی ساده

بخش 278 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).