شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 28 از 993

متن اصلی

چو پژمرده شد روی رنگین تو نگردد دگر گرد بالین تو تو گر پیش شمشیر مهرآوری سرت گردد آشفته از داوری دو فرزند من کز دو دوش جهان برینسان گشادند بر من زبان گرت سر بکارست بپسیچ کار در گنج بگشای و بربند بار تو گر چاشت را دست یازی به جام و گر نه خورند ای پسر بر تو شام نباید ز گیتی ترا یار کس بی آزاری و راستی یار بس نگه کرد پس ایرج نامور برآن مهربان پاک فرخ پدر چنین داد پاسخ که ای شهریار نگه کن بدین گردش روزگار که چون باد بر ما همی بگذرد خردمند مردم چرا غم خورد همی پژمراند رخ ارغوان کند تیره دیدار روشن روان به آغاز گنج است و فرجام رنج پس از رنج رفتن ز جای سپنچ چو بستر ز خاکست و بالین ز خشت درختی چرا باید امروز کشت که هر چند چرخ از برش بگذرد تنش خون خورد بار کین آورد خداوند شمشیر و گاه و نگین چو ما دید بسیار و بیند زمین از آن تاجور نامداران پیش ندیدند کین اندر آیین خویش چو دستور باشد مرا شهریار به بد نگذرانم بد روزگار نباید مرا تاج و تخت و کلاه شوم پیش ایشان دوان بی سپاه بگویم که ای نامداران من چنان چون گرامی تن و جان من به بیهوده از شهریار زمین مدارید خشم و مدارید کین به گیتی مدارید چندین امید نگر تا چه بد کرد با جمشید به فرجام هم شد ز گیتی بدر نماندش همان تاج و تخت و کمر مرا با شما هم به فرجام کار بباید چشیدن بد روزگار دل کینه ورشان بدین آورم سزاوارتر زانکه کین آورم بدو گفت شاه ای خردمند پور برادر همی رزم جوید تو سور مرا این سخن یاد باید گرفت ز مه روشنایی نیاید شگفت ز تو پر خرد پاسخ ایدون سزید دلت مهر پیوند ایشان گزید ولیکن چو جانی شود بی بها نهد پر خرد در دم اژدها چه پیش آیدش جز گزاینده زهر کش از آفرینش چنین است بهر ترا ای پسر گر چنین است رای بیارای کار و بپرداز جای پرستنده چند از میان سپاه بفرمای کایند با تو به راه ز درد دل اکنون یکی نامه من نویسم فرستم بدان انجمن مگر باز بینم ترا تن درست که روشن روانم به دیدار تست یکی نامه بنوشت شاه زمین به خاور خدای و به سالار چین سر نامه کرد آفرین خدای کجا هست و باشد همیشه به جای چنین گفت کاین نامهٔ پندمند به نزد دو خورشید گشته بلند دو سنگی دو جنگی دو شاه زمین میان کیان چون درخشان نگین از آنکو ز هر گونه دیده جهان شده آشکارا برو بر نهان گرایندهٔ تیغ و گرز گران فروزندهٔ نامدار افسران نمایندهٔ شب به روز سپید گشایندهٔ گنج پیش امید همه رنجها گشته آسان بدوی برو روشنی اندر آورده روی نخواهم همی خویشتن را کلاه نه آگنده گنج و نه تاج و نه گاه سه فرزند را خواهم آرام و ناز از آن پس که دیدیم رنج دراز برادر کزو بود دلتان به درد وگر چند هرگز نزد باد سرد دوان آمد از بهر آزارتان که بود آرزومند دیدارتان بیفگند شاهی شما را گزید چنان کز ره نامداران سزید ز تخت اندر آمد به زین برنشست برفت و میان بندگی را ببست بدان کو به سال از شما کهترست نوازیدن کهتر اندر خورست گرامیش دارید و نوشه خورید چو پرورده شد تن روان پرورید چو از بودنش بگذرد روز چند فرستید با زی منش ارجمند نهادند بر نامه بر مهر شاه ز ایوان بر ایرج گزین کرد راه

شرح و بازنویسی ساده

بخش 28 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).