شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 284 از 993

متن اصلی

دم اسپ ناپاک چنگش گرفت دو لشکر بدو مانده اندر شگفت زمانی همی داشت تا شد غمی ز بالا بزد خویشتن بر زمی بیفتاد زو ترگ و زنهار خواست تهمتن ورا کرد با خاک راست همانگاه کردش سر از تن جدا همه کام و اندیشه شد بی نوار همه نامداران ایران زمین گرفتند بر پهلوان آفرین همی بود رستم میان دو صف گرفته یکی خشت رخشان بکف وزان روی خاقان غمی گشت سخت برآشفت با گردش چرخ و بخت بهومان چنین گفت خاقان چین که تنگست بر ما زمان و زمین مران نامور پهلوان را تو نام شوی بازجویی فرستی پیام بدو گفت هومان که سندان نیم برزم اندرون پیل دندان نیم بگیتی چو کاموس جنگی نبود چنو رزم خواه و درنگی نبود بخم کمندش گرفت این سوار تو این گرد را خوار مایه مدار شوم تا چه خواهد جهان آفرین که پیروز گردد بدین دشت کین بخیمه درآمد بکردار باد یکی ترگ دیگر بسر برنهاد درفشی دگر جست و اسپی دگر دگرگونه جوشن دگرگون سپر بیامد چو نزدیک رستم رسید همی بود تا یال و شاخش بدید برستم چنین گفت کای نامدار کمندافگن وگرد و جنگی سوار بیزدان که بیزارم از تاج و گاه که چون تو ندیدم یکی رزم خواه ز تو بگذرد زین سپاه بزرگ نبینم همی نامداری سترگ دلیری که چندین بجوید نبرد برآرد همی از دل شیر گرد ز شهر و نژاد و ز آرام خویش سخن گوی و از تخمه و نام خویش جز از تو کسی را ز ایران سپاه ندیدم که دارد دل رزمگاه مرا مهربانیست بر مرد جنگ بویژه که دارد نهاد پلنگ کنون گر بگویی مرا نام خویش برو بوم و پیوند وآرام خویش سپاسی برین کار بر من نهی کز اندیشه گردد دل من تهی بدو گفت رستم که چندین سخن که گفتی و افگندی از مهر بن چرا تو نگویی مرا نام خویش بر و کشور و بوم و آرام خویش چرا آمدستی بنزدیک من بنرمی و چربی و چندین سخن اگر آشتی جست خواهی همی بکوشی که این کینه کاهی همی نگه کن که خون سیاوش که ریخت چنین آتش کین بما بر که بیخت همان خون پرمایه گودرزیان که بفزود چندین زیان بر زیان بزرگان کجا با سیاوش بدند نجستند پیکار و خامش بدند گنهکار خون سر بیگناه نگر تا که یابی ز توران سپاه ز مردان و اسپان آراسته کز ایران بیاورد با خواسته چو یکسر سوی ما فرستید باز من از جنگ ترکان شوم بی نیاز ازان پس همه نیکخواه منید سراسر بر آیین و راه منید نیازم بکین و نجویم نبرد نیارم سر سرکشان زیر گرد وزان پس بگویم بکیخسرو این بشویم دل و مغزش از درد و کین بتو بر شمارم کنون نامشان که مه نامشان باد و مه کامشان سر کین ز گرسیوز آمد نخست که درد دل و رنج ایران بجست کسی را که دانی تو از تخم کور که بر خیره این آب کردند شور گروی زره و آنک از وی بزاد نژادی که هرگز مباد آن نژاد ستم بر سیاوش ازیشان رسید که زو آمد این بند بد را کلید کسی کو دل و مغز افراسیاب تبه کرد و خون راند برسان آب و دیگر کسی را کز ایرانیان نبد کین و بست اندرین کین میان بزرگان که از تخمهٔ ویسه اند دو رویند و با هر کسی پیسه اند چو هومان و لهاک و فرشیدورد چو کلباد و نستیهن آن شوخ مرد اگر این که گفتم بجای آورید سر کینه جستن بپای آورید ببندم در کینه بر کشورت بجوشن نپوشید باید برت و گر جز بدین گونه گویی سخن کنم تازه پیکار و کین کهن

شرح و بازنویسی ساده

بخش 284 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).