شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 286 از 993

متن اصلی

پدروار با درد جنگ آورد جهان بر جهاندار تنگ آورد شوم بنگرم تا چه خواهد همی که از غم روانم بکاهد همی بدو گفت خاقان برو پیش اوی چنانچون بباید سخن نرم گوی اگر آشتی خواهد و دستگاه چه باید برین دشت رنج سپاه بسی هدیه بپذیر و پس باز گرد سزد گر نجوییم چندین نبرد وگر زیر چرم پلنگ اندرست همانا که رایش بجنگ اندرست همه یکسره نیز جنگ آوریم برو دشت پیکار تنگ آوریم همه پشت را سوی یزدان کنیم بنیروی او رزم شیران کنیم هم او را تن از آهن و روی نیست جز از خون وز گوشت وز موی نیست نه اندر هوا باشد او را نبرد دلت را چه سوزی بتیمار و درد چنان دان که گر سنگ و آهن خورد همان تیر و ژوپین برو بگذرد بهر مرد ازیشان ز ما سیصدست درین رزمگه غم کشیدن بدست همین زابلی نامبردار مرد ز پیلی فزون نیست گاه نبرد یکی پیلبازی نمایم بدوی کزان پس نیارد سوی جنگ روی همی رفت پیران پر از درد و بیم شد از کار رستم دلش به دو نیم بیامد بنزدیک ایران سپاه خروشید کای مهتر رزم خواه شنیدم کزین لشکر بی شمار مرا یاد کردی بهنگام کار خرامیدم از پیش آن انجمن بدین انجمن تا چه خواهی ز من بدو گفت رستم که نام تو چیست بدین آمدن رای و کام تو چیست چنین داد پاسخ که پیران منم سپهدار این شیر گیران منم ز هومان ویسه مرا خواستی بخوبی زبان را بیاراستی دلم تیز شد تا تو از مهتران کدامی ز گردان جنگ آوران بدو گفت من رستم زابلی زره دار با خنجر کابلی چو بشنید پیران ز پیش سپاه بیامد بر رستم کینه خواه بدو گفت رستم که ای پهلوان درودت ز خورشید روشن روان هم از مادرش دخت افراسیاب که مهر تو بیند همیشه بخواب بدو گفت پیران که ای پیلتن درودت ز یزدان و از انجمن ز نیکی دهش آفرین بر تو باد فلک را گذر بر نگین تو باد ز یزدان سپاس و بدویم پناه که دیدم ترا زنده بر جایگاه زواره فرامرز و زال سوار که او ماند از خسروان یادگار درستند و شادان دل و سرفراز کزیشان مبادا جهان بی نیاز بگویم ترا گر نداری گران گله کردن کهتر از مهتران بکشتم درختی بباغ اندرون که بارش کبست آمد و برگ خون ز دیده همی آب دادم برنج بدو بد مرا زندگانی و گنج مرا زو همه رنج بهر آمدست کزو بار تریاک زهر آمدست سیاوش مرا چون پدر داشتی به پیش بدیها سپر داشتی بسا درد و سختی و رنجا که من کشیدم ازان شاه و زان انجمن گوای من اندر جهان ایزدست گوا خواستن دادگر را بدست که اکنون برآمد بسی روزگار شنیدم بسی پند آموزگار که شیون نه برخاست از خان من همی آتش افروزد از جان من همی خون خروشم بجای سرشک همیشه گرفتارم اندر پزشک ازین کار بهر من آمد گزند نه بر آرزو گشت چرخ بلند ز تیره شب و دیده ام نیست شرم که من چند جوشیده ام خون گرم ز کار سیاوش چو آگه شدم ز نیک و ز بد دست کوته شدم میان دو کشور دو شاه بلند چنین خوارم و زار و دل مستمند فرنگیس را من خریدم بجان پدر بر سر آورده بودش زمان بخانه نهانش همی داشتم برو پشت هرگز نه برگاشتم بپاداش جان خواهد از من همی سر بدگمان خواهد از من همی پر از دردم ای پهلوان از دو روی ز دو انجمن سر پر از گفتگوی نه راه گریزست ز افراسیاب نه جای دگر دارم آرام و خواب

شرح و بازنویسی ساده

بخش 286 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).