شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 295 از 993

متن اصلی

بدیدند گردان که رستم چه کرد چپ و راست برخاست گرد نبرد درفش همایون ببردند و کوس بیامد سرافراز گودرز و طوس خروشی برآمد ز ایران سپاه چو پیروز شد گرد لشکر پناه بفرمود رستم کز ایران سوار بر من فرستند صد نامدار هم اکنون من آن پیل و آن تخت عاج همان یاره و سنج و آن طوق و تاج ستانم ز چین و بایران دهم به پیروز شاه دلیران دهم از ایران بیامد همی صد سوار زره دار با گرزهٔ گاوسار چنین گفت رستم بایرانیان که یکسر ببندند کین را میان بجان و سر شاه و خورشید و ماه بخاک سیاوش بایران سپاه بیزدان دادار جان آفرین که پیروزی آورد بر دشت کین که گر نامداران ز ایران سپاه هزیمت پذیرد ز توران سپاه سرش را ز تن برکنم در زمان ز خونش کنم جویهای روان بدانست لشکر که او شیرخوست بچنگش سرین گوزن آرزوست همه سوی خاقان نهادند روی بنیزه شده هر یکی جنگ جوی تهمتن بپیش اندرون حمله برد عنان را برخش تگاور سپرد همی خون چکانید بر چرخ ماه ستاره نظاره بر آن رزمگاه ز بس گرد کز رزمگه بردمید چنان شد که کس روی هامون ندید ز بانگ سواران و زخم سنان نبود ایچ پیدا رکیب از عنان هوا گشت چون روی زنگی سیاه ز کشته ندیدند بر دشت راه همه مرز تن بود و خفتان و خود تنان را همی داد سرها درود ز گرد سوار ابر بر باد شد زمین پر ز آواز پولاد شد بسی نامدار از پی نام و ننگ بدادند بر خیره سرها بجنگ برآورد رستم برانسان خروش که گفتی برآمد زمانه بجوش چنین گفت کان پیل و آن تخت عاج همان یاره و افسر و طوق و تاج سپرهای چینی و پرده سرای همان افسر و آلت چارپای بایران سزاوار کیخسروست که او در جهان شهریار نوست که چون او بگیتی سرافراز شاه نبود و ندیدست خورشید و ماه شما را چه کارست با تاج زر بدین زور و این کوشش و این هنر همه دستها سوی بند آورید میان را بخم کمند آورید شما را ز من زندگانی بسست که تاج و نگین بهر دیگر کسست فرستم بنزدیک شاه زمین چه منشور و شنگل چه خاقان چین و گرنه من این خاک آوردگاه بنعل ستوران برآرم بماه بدشنام بگشاد خاقان زبان بدو گفت کای بدتن بدروان مه ایران مه آن شاه و آن انجمن همی زینهاریت باید چو من تو سگزی که از هر کسی بتری همی شاه چین بایدت لشکری یکی تیر باران بکردند سخت چو باد خزان برجهد بر درخت هوا را بپوشید پر عقاب نبیند چنان رزم جنگی بخواب چو گودرز باران الماس دید ز تیمار رستم دلش بردمید برهام گفت ای درنگی مایست برو با کمان وز سواری دویست کمانهای چاچی و تیر خدنگ نگه دار پشت تهمتن بجنگ بگیو آن زمان گفت برکش سپاه برین دشت زین بیش دشمن مخواه نه هنگام آرام و آسایش است نه نیز از در رای و آرایش است برو با دلیران سوی دست راست نگه کن که پیران و هومان کجاست تهمتن نگر پیش خاقان چین همی آسمان برزند بر زمین برآشفت رهام همچون پلنگ بیامد بپشت تهمتن بجنگ چنین گفت رستم برهام شیر که ترسم که رخشم شد از کار سیر چنو سست گردد پیاده شوم بخون و خوی آهار داده شوم یکی لشکرست این چو مور و ملخ تو با پیل و با پیلبانان مچخ همه پاک در پیش خسرو بریم ز شگنان و چین هدیهٔ نو بریم و زان جایگه برخروشید و گفت که با روم و چین اهرمن باد جفت

شرح و بازنویسی ساده

بخش 295 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).