شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 297 از 993

متن اصلی

نگونسار کرد آن درفش سیاه برفتند پویان ببی راه و راه همه میمنه گیو تاراج کرد در و دشت چون پر دراج کرد بجست از چپ لشکر و دست راست بدان تا بداند که پیران کجاست چو او را ندیدند گشتند باز دلیران سوی رستم سرفراز تبه گشته اسپان جنگی ز کار همه رنجه و خستهٔ کارزار برفتند با کام دل سوی کوه تهمتن بپیش اندرون با گروه همه ترگ و جوشن بخون و بخاک شده غرق و بر گستوان چاک چاک تن از جنگ خسته دل از رزم شاد جهان را چنینست ساز و نهاد پر از خون بر و تیغ و پای و رکیب ز کشته نه پیدا فراز از نشیب چنین تا بشستن نپرداختند یک از دیگری باز نشناختند سر و تن بشستند و دل شسته بود که دشمن ببند گران بسته بود چنین گفت رستم بایرانیان که اکنون بباید گشادن میان بپیش جهاندار پیروزگر نه گوپال باید نه بند کمر همه سر بخاک سیه بر نهید کزین پس همه تاج بر سر نهید کزین نامدارن یکی نیست کم که اکنون شدستی دل ما دژم چنین گفت رستم بگودرز و گیو بدان نامداران و گردان نیو چو آگاهی آمد بشاه جهان بمن باز گفت این سخن در نهان که طوس سپهبد بکوه آمدست ز پیران و هومان ستوه آمدست از ایران برفتیم با رای و هوش برآمد ز پیکار مغزم بجوش ز بهرام گودرز وز ریونیز دلم تیر تر گشت برسان شیز از ایران همی تاختم تیزچنگ زمانی بجایی نکردم درنگ چو چشمم برآمد بخاقان چین بران نامداران و مردان کین بویژه بکاموس و آن فر و برز بران یال و آن شاخ و آن دست و گرز که بودند هر یک چو کوهی بلند بزیر اندرون ژنده پیلی نژند بدل گفتم آمد زمانم بسر که تا من ببستم بمردی کمر ازین بیش مردان و زین بیش ساز ندیدم بجایی بسال دراز رسیدم بدیوان مازندران شب تیره و گرزهای گران ز مردی نپیچید هرگز دلم نگفتم که از آرزو بگسلم جز آن دم که دیدم ز کاموس جنگ دلم گشت یکباره زین کینه تنگ کنون گر همه پیش یزدان پاک بغلتیم با درد یک یک بخاک سزاوار باشد که او داد زور بلند اختر و بخش کیوان و هور مبادا که این کار گیرد نشیب مبادا که آید بما بر نهیب نگه کن که کارآگهان ناگهان برند آگهی نزد شاه جهان بیاراید آن نامور بارگاه بسر بر نهد خسروانی کلاه ببخشد فراوان بدرویش چیز که بر جان او آفرین باد نیز کنون جامهٔ رزم بیرون کنید بسایش آرایش افزون کنید غم و کام دل بی گمان بگذرد زمانه دم ما همی بشمرد همان به که ما جام می بشمریم بدین چرخ نامهربان ننگریم سپاس از جهاندار پیروزگر کزویست مردی و بخت و هنر کنون می گساریم تا نیم شب بیاد بزرگان گشاییم لب سزد گر دل اندر سرای سپنج نداریم چندین بدرد و برنج بزرگان برو خواندند آفرین که بی تو مبادا کلاه و نگین کسی را که چون پیلتن کهترست ز گرودن گردان سرش برترست پسندیده باد این نژاد و گهر هم آن بوم کو چون تو آرد ببر تو دانی که با ما چه کردی بمهر که از جان تو شاد بادا سپهر همه مرده بودیم و برگشته روز بتو زنده گشتیم و گیتی فروز بفرمود تا پیل با تخت عاج بیارند با طوق زرین و تاج می خسروانی بیاورد و جام نخستین ز شاه جهان برد نام بزد کرنای از بر ژنده پیل همی رفت آوازشان بر دو میل چو خرم شد از می رخ پهلوان برفتند شادان و روشن روان

شرح و بازنویسی ساده

بخش 297 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).