شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 298 از 993

متن اصلی

چو پیراهن شب بدرید ماه نهاد از بر چرخ پیروزه گاه طلایه پراگند بر گرد دشت چو زنگی درنگی شب اندر گذشت پدید آمد آن خنجر تابناک بکردار یاقوت شد روی خاک تبیره برآمد ز پرده سرای برفتند گردان لشکر ز جای چنین گفت رستم بگردنکشان که جایی نیامد ز پیران نشان بباید شدن سوی آن رزمگاه بهر سو فرستاد باید سپاه شد از پیش او بیژن شیر مرد بجایی کجا بود دشت نبرد جهان دید پر کشته و خواسته بهر سو نشستی بیاراسته پراگنده کشور پر از خسته دید بخاک اندر افگنده پا بسته دید ندیدند زنده کسی را بجای زمین بود و خرگاه و پرده سرای بنزدیک رستم رسید آگهی که شد روی کشور ز ترکان تهی ز ناباکی و خواب ایرانیان برآشفت رستم چو شیر ژیان زبان را بدشنام بگشاد و گفت که کس را خرد نیست با مغز جفت بدین گونه دشمن میان دو کوه سپه چون گریزد ز ما همگروه طلایه نگفتم که بیرون کنید در و راغ چون دشت و هامون کنید شما سر بسایش و خوابگاه سپردید و دشمن بسیچید راه تن آسان غم و رنج بار آورد چو رنج آوری گنج بار آورد چو گویی که روزی تن آسان شوند ز تیمار ایران هراسان شوند ازین پس تو پیران و کلباد را چو هومان و رویین و پولاد را نگه کن بدین دشت با لشکری تو در کشوری رستم از کشوری اگر تاو دارید جنگ آورید مرا زین سپس کی بچنگ آورید که پیروز برگشتم از کارزار تبه شد نکو گشته فرجام کار برآشفت با طوس و شد چون پلنگ که این جای خوابست گر دشت جنگ طلایه نگه کن که از خیل کیست سرآهنگ آن دوده را نام چیست چو مرد طلایه بیابی بچوب هم اندر زمان دست و پایش بکوب ازو چیز بستان و پایش ببند نگه کن یکی پشت پیلی بلند بدین سان فرستش بنزدیک شاه مگر پخته گردد بدان بارگاه ز یاقوت وز گوهر و تخت عاج ز دینار وز افسر و گنج و تاج نگر تا که دارد ز ایران سپاه همه یکسره خواسته پیش خواه ازین هدیهٔ شاه باید نخست پس آنگه مرا و ترا بهر جست بدان دشت بسیار شاهان بدند همه نامداران گیهان بدند ز چین و ز سقلاب وز هند و وهر همه گنج داران گیرنده شهر سپهبد بیامد همه گرد کرد برفتند گردان بدشت نبرد کمرهای زرین و بیجاده تاج ز دیبای رومی و از تخت عاج ز تیر و کمان و ز بر گستوان ز گوپال وز خنجر هندوان یکی کوه بد در میان دو کوه نظاره شده گردش اندر گروه کمان کش سواری گشاده بری بتن زورمندی و کنداوری خدنگی بینداختی چارپر ازین سو بدان سو نکردی گذر چو رستم نگه کرد خیره بماند جهان آفرین را فراوان بخواند چنین گفت کین روز ناپایدار گهی بزم سازد گهی کارزار همی گردد این خواسته زان برین بنفرین بود گه گهی بفرین زمانه نماند برام خویش چنینست تا بود آیین و کیش یکی گنج ازین سان همی پرورد یکی دیگر آید کزو برخورد بران بود کاموس و خاقان چین که آتش برآرد ز ایران زمین بدین ژنده پیلان و این خواسته بدین لشکر و گنج آراسته به گنج و بانبوه بودند شاد زمانی ز یزدان نکردند یاد که چرخ سپهر و زمان آفرید بسی آشکار و نهان آفرید ز یزدان شناس و بیزدان سپاس بدو بگرود مرد نیکی شناس کزو بودمان زور و فر و هنر ازو دردمندی و هم زو گهر سپه بود و هم گنج آباد بود سگالش همه کار بیداد بود

شرح و بازنویسی ساده

بخش 298 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).