شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 299 از 993

متن اصلی

کنون از بزرگان هر کشوری گزیده ز هر کشوری مهتری بدین ژنده پیلان فرستم بشاه همان تخت زرین و زرین کلاه همان خواسته بر هیونان مست فرستم سزاوار چیزی که هست وز ایدر شوم تازیان چون پلنگ درنگی نه والا بود مرد سنگ کسی کو گنهکار و خونی بود بکشور بمانی زبونی بود زمین را بخنجر بشویم ز کین بدان را نمانم همی بر زمین بدو گفت گودرز کای نیک رای تو تا جای ماند بمانی بجای بکام دل شاد بادی و راد بدین رزم دادی چو بایست داد تهمتن فرستاده ای را بجست که با شاه گستاخ باشد نخست فریبرز کاوس را برگزید که با شاه نزدیکی او را سزید چنین گفت کای نیک پی نامدار هم از تخم شاهی و هم شهریار هنرمند و با دانش و بانژاد تو شادان و کاوس شاه از تو شاد یکی رنج برگیر و ز ایدر برو ببر نامهٔ من بر شاه نو ابا خویشتن بستگان را ببر هیونان و این خواسته سربسر همان افسر و یاره و گرز و تاج همان ژنده پیلان و هم تخت عاج فریبرز گفت ای هژبر ژیان منم راه را تنگ بسته میان دبیر جهاندیده را پیش خواند سخن هرچ بایست با او براند بفرمود تا نامهٔ خسروی ز عنبر نوشتند بر پهلوی سرنامه کرد آفرین خدای کجا هست و باشد همیشه بجای برازندهٔ ماه و کیوان و هور نگارندهٔ فر و دیهیم و زور سپهر و زمان و زمین آفرید روان و خرد داد و دین آفرید وزو آفرین باد بر شهریار زمانه مبادا ازو یادگار رسیدم بفرمان میان دو کوه سپاه دو کشور شده همگروه همانا که شمشیرزن صد هزار ز دشمن فزون بود در کارزار کشانی و شگنی و چینی و هند سپاهی ز چین تا بدریای سند ز کشمیر تا دامن رود شهد سراپرده و پیل دیدیم و مهد نترسیدم از دولت شهریار کزین رزمگاه اندر آید نهار چهل روز با هم همی جنگ بود تو گفتی بریشان جهان تنگ بود همه شهریاران کشور بدند نه بر باد «و» با بخت لاغر بدند میان دو کوه از بر راغ و دشت ز خون و ز کشته نشاید گذشت همانا که فرسنگ باشد چهل پراگنده از خون زمین بود گل سرانجام ازین دولت دیریاز سخن گویم این نامه گردد دراز همه شهریاران که دارند بند ز پیلان گرفتم بخم کمند سوی جنگ دارم کنون رای و روی مگر پیش گرز من آید گروی زبانها پر از آفرین تو باد سر چرخ گردان زمین تو باد چو نامه بمهر اندر آمد بداد بمهتر فریبرز خسرو نژاد ابا شاه و پیل و هیونی هزار ازان رزمگه برنهادند بار فریبرز کاوس شادان برفت بنزدیک خسرو بسیچید و تفت همی رفت با او گو پیلتن بزرگان و گردان آن انجمن به پدرود کردن گرفتش کنار ببارید آب از غم شهریار وزان جایگه سوی لشکر کشید چو جعد دو زلف شب آمد پدید نشستند با آرامش و رود و می یکی دست رود و دگر دست نی برفتند هر کس برام خویش گرفته ببر هر کسی کام خویش چو خورشید با رنگ دیبای زرد ستم کرد بر تودهٔ لاژورد همانگه ز دهلیز پرده سرای برآمد خروشیدن کرنای تهمتن میان تاختن را ببست بران بارهٔ تیزتگ برنشست بفرمود تا توشه برداشتند همی راه دشوار بگذاشتند بیابان گرفتند و راه دراز بیامد چنان لشکری رزمساز چنین گفت با طوس و گودرز و گیو که ای نامداران و گردان نیو من این بار چنگ اندر آرم بچنگ بداندیشگان را شود کار تنگ

شرح و بازنویسی ساده

بخش 299 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).