شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 30 از 993

متن اصلی

بسنده کنم زین جهان گوشه ای بکوشش فراز آورم توشه ای به خون برادر چه بندی کمر چه سوزی دل پیر گشته پدر جهان خواستی یافتی خون مریز مکن با جهاندار یزدان ستیز سخن را چو بشنید پاسخ نداد همان گفتن آمد همان سرد باد یکی خنجر آبگون برکشید سراپای او چادر خون کشید بدان تیز زهرآبگون خنجرش همی کرد چاک آن کیانی برش فرود آمد از پای سرو سهی گسست آن کمرگاه شاهنشهی روان خون از آن چهرهٔ ارغوان شد آن نامور شهریار جوان جهانا بپروردیش در کنار وز آن پس ندادی به جان زینهار نهانی ندانم ترا دوست کیست بدین آشکارت بباید گریست سر تاجور ز آن تن پیلوار به خنجر جدا کرد و برگشت کار بیاگند مغزش به مشک و عبیر فرستاد نزد جهان بخش پیر چنین گفت کاینت سر آن نیاز که تاج نیاگان بدو گشت باز کنون خواه تاجش ده و خواه تخت شد آن سایه گستر نیازی درخت برفتند باز آن دو بیداد شوم یکی سوی ترک و یکی سوی روم فریدون نهاده دو دیده به راه سپاه و کلاه آرزومند شاه چو هنگام برگشتن شاه بود پدر زان سخن خود کی آگاه بود همی شاه را تخت پیروزه ساخت همی تاج را گوهر اندر شاخت پذیره شدن را بیاراستند می و رود و رامشگران خواستند تبیره ببردند و پیل از درش ببستند آذین به هر کشورش به زین اندرون بود شاه و سپاه یکی گرد تیره برآمد ز راه هیونی برون آمد از تیره گرد نشسته برو سوگواری به درد خروشی برآورد دل سوگوار یکی زر تابوتش اندر کنار به تابوت زر اندرون پرنیان نهاده سر ایرج اندر میان ابا ناله و آه و با روی زرد به پیش فریدون شد آن شوخ مرد ز تابوت زر تخته برداشتند که گفتار او خوار پنداشتند ز تابوت چون پرنیان برکشید سر ایرج آمد بریده پدید بیافتاد ز اسپ آفریدون به خاک سپه سر به سر جامه کردند چاک سیه شد رخ و دیدگان شد سپید که دیدن دگرگونه بودش امید چو خسرو بران گونه آمد ز راه چنین بازگشت از پذیره سپاه دریده درفش و نگونسار کوس رخ نامداران به رنگ آبنوس تبیره سیه کرده و روی پیل پراکنده بر تازی اسپانش نیل پیاده سپهبد پیاده سپاه پر از خاک سر برگرفتند راه خروشیدن پهلوانان به درد کنان گوشت تن را بران رادمرد برین گونه گردد به ما بر سپهر بخواهد ربودن چو بنمود چهر مبر خود به مهر زمانه گمان نه نیکو بود راستی در کمان چو دشمنش گیری نمایدت مهر و گر دوست خوانی نبینیش چهر یکی پند گویم ترا من درست دل از مهر گیتی ببایدت شست سپه داغ دل شاه با های و هوی سوی باغ ایرج نهادند روی به روزی کجا جشن شاهان بدی وزان پیشتر بزمگاهان بدی فریدون سر شاه پور جوان بیامد ببر برگرفته نوان بر آن تخت شاهنشهی بنگرید سر شاه را نزدر تاج دید همان حوض شاهان و سرو سهی درخت گلفشان و بید و بهی تهی دید از آزادگان جشنگاه به کیوان برآورده گرد سیاه همی سوخت باغ و همی خست روی همی ریخت اشک و همی کند موی میان را بزناز خونین ببست فکند آتش اندر سرای نشست گلستانش برکند و سروان بسوخت به یکبارگی چشم شادی بدوخت نهاده سر ایرج اندر کنار سر خویشتن کرد زی کردگار همی گفت کای داور دادگر بدین بی گنه کشته اندر نگر به خنجر سرش کنده در پیش من تنش خورده شیران آن انجمن

شرح و بازنویسی ساده

بخش 30 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).