شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 300 از 993

متن اصلی

که دانست کین چاره گر مرد سند سپاه آرد از چین و سقلاب و هند من او را چنان مست و بیهش کنم تنش خاک گور سیاوش کنم که از هند و سقلاب و توران و چین نخوانند ازین پس برو آفرین بزد کوس وز دشت برخاست گرد هوا پر ز گرد و زمین پر ز مرد ازان نامداران پرخاشجوی بابر اندر آمد یکی گفت و گوی دو منزل برفتند زان جایگاه که از کشته بد روی گیتی سیاه یکی بیشه دیدند و آمد فرود سیه شد ز لشکر همه دشت و رود همی بود با رامش و می بدست یکی شاد و خرم یکی خفته مست فرستاده آمد ز هر کشوری ز هر نامداری و هر مهتری بسی هدیه و ساز و چندی نثار ببردند نزدیک آن نامدار چو بگذشت ازین داستان روز چند ز گردش بیاسود چرخ بلند کس آمد بر شاه ایران سپاه که آمد فریبرز کاوس شاه پذیره شدش شاه کنداوران ابا بوق و کوس و سپاهی گران فریبرز نزدیک خسرو رسید زمین را ببوسید کو را بدید نگه کرد خسرو بران بستگان هیونان و پیلان و آن خستگان عنان را بپیچید و آمد براه ز سر برگرفت آن کیانی کلاه فرود آمد و پیش یزدان بخاک بغلتید و گفت ای جهاندار پاک ستمکاره ای کرد بر من ستم مرا بی پدر کرد با درد و غم تو از درد و سختی رهانیدیم همی تاج را پرورانیدیم زمین و زمان پیش من بنده شد جهانی ز گنج من آگنده شد سپاس از تو دارم نه از انجمن یکی جان رستم تو مستان ز من بزد اسپ و زان جایگه بازگشت بران پیل وان بستگان برگذشت بسی آفرین کرد بر پهلوان که او باد شادان و روشن روان بایوان شد و نامه پاسخ نوشت بباغ بزرگی درختی بکشت نخست آفرین کرد بر کردگار کزو بود روشن دل و بختیار خداوند ناهید و گردان سپهر کزویست پرخاش و آرام و مهر سپهری برین گونه بر پای کرد شب و روز را گیتی آرای کرد یکی را چنین تیره بخت آفرید یکی را سزاوار تخت آفرید غم و شادمانی ز یزدان شناس کزویست هر گونه بر ما سپاس رسید آنچ دادی بدین بارگاه اسیران و پیلان و تخت و کلاه هیونان بسیار و افگندنی ز پوشیدنی هم ز گستردنی همه آلت ناز و سورست و بزم بپیش تو زین سان که آید برزم مگر آنکسی کش سرآید بپیش بدین گونه سیر آید از جان خویش وزان رنج بردن ز توران سپاه شب و روز بودن به آوردگاه ز کارت خبر بد مرا روز و شب گشاده نکردم به بیگانه لب شب و روز بر پیش یزدان پاک نوان بودم و دل شده چاک چاک کسی را که رستم بود پهلوان سزد گر بماند همیشه جوان پرستنده چون تو ندارد سپهر ز تو بخت هرگز مبراد مهر نویسنده پردخته شد ز آفرین نهاد از بر نامه خسرو نگین بفرمود تا خلعت آراستند ستام و کمرها بپیراستند صد از جعد مویان زرین کمر صد اسپ گرانمایه با زین زر صد اشتر همه بار دیبای چین صد اشتر ز افگندنی هم چنین ز یاقوت رخشان دو انگشتری ز خوشاب و در افسری بر سری ز پوشیدن شاه دستی بزر همان یاره و طوق و زرین کمر سران را همه هدیه ها ساختند یکی گنج زین سان بپرداختند فریبرز با تاج و گرز و درفش یکی تخت زرین و زرینه کفش فرستاد و فرمود تا بازگشت از ایران بسوی سپهبد گذشت چنین گفت کز جنگ افراسیاب نه آرام باید نه خورد و نه خواب مگر کان سر شهریار گزند بخم کمند تو آید ببند فریبرز برگشت زان بارگاه بکام دل شاه ایران سپاه

شرح و بازنویسی ساده

بخش 300 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).