شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 302 از 993

متن اصلی

تهمتن بفرمود تا سه هزار زرهدار بر گستوان ور سوار بدان دژ فرستاد با گستهم دو گرد خردمند با اوبهم مرین مرد را نام کافور بود که او را بران شهر منشور بود بپوشید کافور خفتان جنگ همه شهر با او بسان پلنگ کمندافگن و زورمندان بدند بزرم اندرون پیل دندان بدند چو گستهم گیتی بران گونه دید جهان در کف دیو وارونه دید بفرمود تا تیر باران کنند بریشان کمین سواران کنند چنین گفت کافور با سرکشان که سندان نگیرد ز پیکان نشان همه تیغ و گرز و کمند آورید سر سرکشان را ببند آورید زمانی بران سان برآویختند که آتش ز دریا برانگیختند فراوان ز ایرانیان کشته شد بسر بر سپهر بلا گشته شد ببیژن چنین گفت گستهم زود که لختی عنانت بباید بسود برستم بگویی که چندین مایست بجنبان عنان با سواری دویست بشد بیژن گیو برسان باد سخن بر تهمتن همه کرد یاد گران کرد رستم زمانی رکیب ندانست لشکر فراز از نشیب بدانسان بیامد بدان رزمگاه که باد اندر آید ز کوه سیاه فراوان ز ایرانیان کشته دید بسی سرکش از جنگ برگشته دید بکافور گفت ای سگ بدگهر کنون رزم و رنج تو آمد بسر یکی حمله آورد کافور سخت بران بارور خسروانی درخت بینداخت تیغی بکردار تیر که آید مگر بر یل شیرگیر بپیش اندر آورد رستم سپر فرو ماند کافور پرخاشخر کمندی بینداخت بر سوی طوس بسی کرد رستم برو بر فسوس عمودی بزد بر سرش پور زال که بر هم شکستش سر و ترگ و یال چنین تا در دژ یکی حمله برد بزرگان نبودند پیدا ز خرد در دژ ببستند وز باره تیز برآمد خروشیدن رستخیز بگفتند کای مرد بازور و هوش برین گونه با ما بکینه مکوش پدر نام تو چون بزادی چه کرد کمندافگنی گر سپهر نبرد دریغست رنج اندرین شارستان که داننده خواند ورا کارستان چو تور فریدون ز ایران براند ز هر گونه دانندگان را بخواند یکی باره افگند زین گونه پی ز سنگ و ز خشت و ز چوب و ز نی برآودر ازینسان بافسون و رنج بپالود رنج و تهی کرد گنج بسی رنج بردند مردان مرد کزین بارهٔ دژ برآرند گرد نبدکس بدین شارستان پادشا بدین رنج بردن نیارد بها سلیحست و ایدر بسی خوردنی بزیر اندرون راه آوردنی اگر سالیان رنج و رزم آوری نباشد بدستت جز از داوری نیاید برین باره بر منجنیق از افسون سلم و دم جاثلیق چو بشنید رستم پر اندیشه شد دلش از غم و درد چون بیشه شد یکی رزم کرد آن نه بر آرزوی سپاه اندر آورد بر چار سوی بیک روی گودرز و یک روی طوس پس پشت او پیل با بوق و کوس بیک روی بر لشکر زابلی زره دار با خنجر کابلی چو آن دید دستم کمان برگرفت همه دژ بدو ماند اندر شگفت هر آنکس که از باره سر بر زدی زمانه سرش را بهم در زدی ابا مغز پیکان همی راز گفت ببدسازگاری همی گشت جفت بن باره زان پس بکندن گرفت ز دیوار مردم فگندن گرفت ستونها نهادند زیر اندرش بیالود نفط سیاه از برش چو نیمی ز دیوار دژکنده شد بچوب اندر آتش پراگنده شد فرود آمد آن بارهٔ تور گرد ز هر سو سپاه اندر آمد بگرد بفرمود رستم که جنگ آورید کمانها و تیر خدنگ آورید گوان از پی گنج و فرزند خویش همان از پی بوم و پیوند خویش همه سر بدادند یکسر بباد گرامی تر آنکو ز مادر نزاد

شرح و بازنویسی ساده

بخش 302 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).