شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 303 از 993

متن اصلی

دلیران پیاده شدند آن زمان سپرهای چینی و تیر و کمان برفتند با نیزه داران بهم بپیش اندرون بیژن و گستهم دم آتش تیز و باران تیر هزیمت بود زان سپس ناگزیر چو از بارهٔ دژ بیرون شدند گریزان گریزان بهامون شدند در دژ ببست آن زمان جنگجوی بتاراج و کشتن نهادند روی چه مایه بکشتند و چندی اسیر ببردند زان شهر برنا و پیر بسی سیم و زر و گرانمایه چیز ستور و غلام و پرستار نیز تهمتن بیامد سر و تن بشست بپیش جهانداور آمد نخست ز پیروز گشتن نیایش گرفت جهان آفرین را ستایش گرفت بایرانیان گفت با کردگار بیامد نهانی هم از آشکار بپیروزی اندر نیایش کنید جهان آفرین را ستایش کنید بزرگان بپیش جهان آفرین نیایش گرفتند سر بر زمین چو از پاک یزدان بپرداختند بران نامدار آفرین ساختند که هر کس که چون تو نباشد بجنگ نشستن به آید بنام و بننگ تن پیل داری و چنگال شیر زمانی نباشی ز پیگار سیر تهمتن چنین گفت کین زور و فر یکی خلعتی باشد از دادگر شما سربسر بهره دارید زین نه جای گله ست از جهان آفرین بفرمود تا گیو با ده هزار سپردار و بر گستوان ور سوار شود تازیان تا بمرز ختن نماند که ترکان شوند انجمن چو بنمود شب جعد زلف سیاه از اندیشه خمیده شد پشت ماه بشد گیو با آن سواران جنگ سه روز اندر آن تاختن شد درنگ بدانگه که خورشید بنمود تاج برآمد نشست از بر تخت عاج ز توران بیامد سرافراز گیو گرفته بسی نامداران نیو بسی خوب چهر بتان طراز گرانمایه اسپان و هرگونه ساز فرستاد یک نیمه نزدیک شاه ببخشید دیگر همه بر سپاه وزان پس چو گودرز و چون طوس و گیو چو گستهم و شیدوش و فرهاد نیو ابا بیژن گیو برخاستند یکی آفرین نو آراستند چنین گفت گودرز کای سرفراز جهان را بمهر تو آمد نیاز نشاید که بی آفرین تو لب گشاییم زین پس بروز و بشب کسی کو بپیمود روی زمین جهان دید و آرام و پرخاش و کین بیک جای زین بیش لشکر ندید نه از موبد سالخورده شنید ز شاهان و پیلان وز تخت عاج ز مردان و اسپان و از گنج و تاج ستاره بدان دشت نظاره بود که این لشکر از جنگ بیچاره بود بگشتیم گرد دژ ایدر بسی ندیدیم جز کینه درمان کسی که خوشان بدیم از دم اژدها کمان تو آورد ما را رها توی پشت ایران و تاج سران سزاوار و ما پیش تو کهتران مکافات این کار یزدان کند که چهر تو همواره خندان کند بپاداش تو نیست مان دسترس زبانها پر از آفرینست و بس بزرگیت هر روز بافزون ترست هنرمند رخش تو صد لشکرست تهمتن بریشان گرفت آفرین که آباد بادا بگردان زمین مرا پشت ز آزادگانست راست دل روشنم بر زبانم گواست ازان پس چنین گفت کایدر سه روز بباشیم شادان و گیتی فروز چهارم سوی جنگ افراسیاب برانیم و آتش برآریم ز آب همه نامداران بگفتار اوی ببزم و بخوردند نهادند روی پس آگاهی آمد بافراسیاب که بوم و بر از دشمنان شد خراب دلش زان سخن پر ز تیمار شد همه پرنیان بر تنش خار شد بدل گفت پیگار او کار کیست سپاهست بسیار و سالار کیست گر آنست رستم که من دیده ام بسی از نبردش بپیچیده ام بپیچید وزان پس به آواز گفت که با او که داریم در جنگ جفت یکی کودکی بود برسان نی که من لشکر آورده بودم بری

شرح و بازنویسی ساده

بخش 303 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).