شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 305 از 993

متن اصلی

نه برتابد آهنگ او ژنده پیل نه کشتی سلیحش بدریای نیل یکی کوه زیرش بکردار باد تو گویی که از باد دارد نژاد تگ آهوان دارد و هول شیر بناورد با شیر گردد دلیر سخن گوید ار زو کنی خواستار بدریا چو کشتی بود روز کار مرا با دلاور بسی بود جنگ یکی جوشنستش ز چرم پلنگ سلیحم نیامد برو کارگر بسی آزمودم بگرز و تبر کنون آزمون را یکی کارزار بسازیم تا چون بود روزگار گر ایدونک یزدان بود یارمند بگردد ببایست چرخ بلند نه آن شهر ماند نه آن شهریار سرآید مگر بر من این کارزار اگر دست رستم بود روز جنگ نسازم من ایدر فراوان درنگ شوم تا بدان روی دریای چین بدو مانم این مرز توران زمین بدو شیده گفت ای خردمند شاه انوشه بدی تا بود تاج و گاه ترا فر و برزست و مردانگی نژاد و دل و بخت و فرزانگی نباید ترا پند آموزگار نگه کن بدین گردش روزگار چو پیران و هومان و فرشیدورد چو کلباد و نستیهن شیر مرد شکسته سلیح و گسسته دلند ز بیم وز غم هر زمان بگسلند تو بر باد این جنگ کشتی مران چو دانی که آمد سپاهی گران ز شاهان گیتی گزیده توی جهانجوی و هم کار دیده توی بجان و سر شاه توران سپاه بخورشید و ماه و بتخت و کلاه که از کار کاموس و خاقان چین دلم گشت پر خون و سر پر ز کین شب تیره بگشاد چشم دژم ز غم پشت ماه اندر آمد بخم جهان گشت برسان مشک سیاه چو فرغار برگشت ز ایران سپاه بیامد بنزدیک افراسیاب شب تیره هنگام آرام و خواب چنین گفت کز بارگاه بلند برفتم سوی رستم دیوبند سراپردهٔ سبز دیدم بزرگ سپاهی بکردار درنده گرگ یکی اژدهافش درفشی بپای نه آرام دارد تو گفتی نه جای فروهشته بر کوههٔ زین لگام بفتراک بر حلقهٔ خم خام بخیمه درون ژنده پیلی ژیان میان تنگ بسته به ببر بیان یکی بور ابرش به پیشش بپای تو گفتی همی اندر آید ز جای سپهدار چون طوس و گودرز و گیو فریبرز و شیدوش و گرگین نیو طلایه گرازست با گستهم که با بیژن گیو باشد بهم غمی شد ز گفتار فرغار شاه کس آمد بر پهلوان سپاه بیامد سپهدار پیران چو گرد بزرگان و مردان روز نبرد ز گفتار فرغار چندی بگفت که تا کیست با او به پیکار جفت بدو گفت پیران که ما را ز جنگ چه چارست جز جستن نام و ننگ چو پاسخ چنین یافت افراسیاب گرفت اندران کینه جستن شتاب بپیران بفرمود تا با سپاه بیاید بر رستم کینه خواه ز پیش سپهبد به بیرون کشید همی رزم را سوی هامون کشید خروش آمد از دشت و آوای کوس جهان شد ز گرد سپاه آبنوس سپه بود چندانک گفتی جهان همی گردد از گرد اسپان نهان تبیره زنان نعره برداشتند همی پیل بر پیل بگذاشتند از ایوان بدشت آمد افراسیاب همی کرد بر جنگ جستن شتاب بپیران بگفت آنچ بایست گفت که راز بزرگان بباید نهفت یکی نامه نزدیک پولادوند بیارای وز رای بگشای بند بگویش که ما را چه آمد بسر ازین نامور گرد پرخاشخر اگر یارمندست چرخ بلند بیاید بدین دشت پولادوند بسی لشکر از مرز سقلاب و چین نگونسار و حیران شدند اندرین سپاهست برسان کوه روان سپهدارشان رستم پهلوان سپهکش چو رستم سپهدار طوس بابر اندر اورده آوای کوس چو رستم بدست تو گردد تباه نیابد سپهر اندرین مرز راه

شرح و بازنویسی ساده

بخش 305 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).