شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 31 از 993

متن اصلی

دل هر دو بیداد از آن سان بسوز که هرگز نبینند جز تیره روز به داغی جگرشان کنی آژده که بخشایش آرد بریشان دده همی خواهم از روشن کردگار که چندان زمان یابم از روزگار که از تخم ایرج یکی نامور بیاید برین کین ببندد کمر چو دیدم چنین زان سپس شایدم اگر خاک بالا بپیمایدم برین گونه بگریست چندان بزار همی تاگیا رستش اندر کنار زمین بستر و خاک بالین او شده تیره روشن جهان بین او در بار بسته گشاده زبان همی گفت کای داور راستان کس از تاجداران بدین سان نمرد که مردست این نامبردار گرد سرش را بریده به زار اهرمن تنش را شده کام شیران کفن خروشی به زاری و چشمی پرآب ز هر دام و دد برده آرام و خواب سراسر همه کشورش مرد و زن به هر جای کرده یکی انجمن همه دیده پرآب و دل پر ز خون نشسته به تیمار و گرم اندرون همه جامه کرده کبود و سیاه نشسته به اندوه در سوگ شاه چه مایه چنین روز بگذاشتند همه زندگی مرگ پنداشتند برآمد برین نیز یک چندگاه شبستان ایرج نگه کرد شاه یکی خوب و چهره پرستنده دید کجا نام او بود ماه آفرید که ایرج برو مهر بسیار داشت قضا را کنیزک ازو بار داشت پری چهره را بچه بود در نهان از آن شاد شد شهریار جهان از آن خوب رخ شد دلش پرامید به کین پسر داد دل را نوید چو هنگامهٔ زادن آمد پدید یکی دختر آمد ز ماه آفرید جهانی گرفتند پروردنش برآمد به ناز و بزرگی تنش مر آن ماه رخ را ز سر تا به پای تو گفتی مگر ایرجستی به جای چو بر جست و آمدش هنگام شوی چو پروین شدش روی و چون مشک موی نیا نامزد کرد شویش پشنگ بدو داد و چندی برآمد درنگ یکی پور زاد آن هنرمند ماه چگونه سزاوار تخت و کلاه چو از مادر مهربان شد جدا سبک تاختندش به نزدنیا بدو گفت موبد که ای تاجور یکی شادکن دل به ایرج نگر جهان بخش را لب پر از خنده شد تو گفتی مگر ایرجش زنده شد نهاد آن گرانمایه را برکنار نیایش همی کرد با کردگار همی گفت کاین روز فرخنده باد دل بدسگالان ما کنده باد همان کز جهان آفرین کرد یاد ببخشود و دیده بدو باز داد فریدون چو روشن جهان را بدید به چهر نوآمد سبک بنگرید چنین گفت کز پاک مام و پدر یکی شاخ شایسته آمد به بر می روشن آمد ز پرمایه جام مر آن چهر دارد منوچهر نام چنان پروردیدش که باد هوا برو بر گذشتی نبودی روا پرستنده ای کش به بر داشتی زمین را به پی هیچ نگذاشتی به پای اندرش مشک سارا بدی روان بر سرش چتر دیبا بدی چنین تا برآمد برو سالیان نیامدش ز اختر زمانی زیان هنرها که آید شهان را به کار بیاموختش نامور شهریار چو چشم و دل پادشا باز شد سپه نیز با او هم آواز شد نیا تخت زرین و گرز گران بدو داد و پیروزه تاج سران سراپردهٔ دیبهٔ هفت رنگ بدو اندرون خیمه های پلنگ چه اسپان تازی به زرین ستام چه شمشیر هندی به زرین نیام چه از جوشن و ترگ و رومی زره گشادند مر بندها را گره کمانهای چاچی وتیر خدنگ سپرهای چینی و ژوپین جنگ برین گونه آراسته گنجها که بودش به گرد آمده رنجها سراسر سزای منوچهر دید دل خویش را زو پر از مهر دید کلید در گنج آراسته به گنجور او داد با خواسته همه پهلوانان لشکرش را همه نامداران کشورش را

شرح و بازنویسی ساده

بخش 31 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).