شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 311 از 993

متن اصلی

طبقهای زرین پر از مشک و عود دو نعلین زرین و زرین عمود برو بافته گوهر شاهوار چنانچون بود در خور شهریار بنزد تهمتن فرستاد شاه دو منزل همی رفت با او براه چو خسرو غمی شد ز راه دراز فرود آمد و برد رستم نماز ورا کرد پدرود و ز ایران برفت سوی زابلستان خرامید تفت سراسر جهان گشت بر شاه راست همی گشت گیتی بران سان که خواست سر آوردم این رزم کاموس نیز درازست و کم نیست زو یک پشیز گر از داستان یک سخن کم بدی روان مرا جای ماتم بدی دلم شادمان شد ز پولادوند که بفزود بر بند پولاد بند تو بر کردگار روان و خرد ستایش گزین تا چه اندر خورد ببین ای خردمند روشن روان که چون باید او را ستودن توان همه دانش ما به بیچارگیست به بیچارگان بر بباید گریست تو خستو شو آنرا که هست و یکیست روان و خرد را جزین راه نیست ابا فلسفه دان بسیار گوی بپویم براهی که گویی مپوی ترا هرچ بر چشم سر بگذرد نگنجد همی در دلت با خرد سخن هرچ بایست توحید نیست بنا گفتن و گفتن او یکیست تو گر سخته ای شو سخن سخته گوی نیاید به بن هرگز این گفت و گوی بیک دم زدن رستی از جان و تن همی بس بزرگ آیدت خویشتن همی بگذرد بر تو ایام تو سرای جز این باشد آرام تو نخست از جهان آفرین یاد کن پرستش برین یاد بنیاد کن کزویست گردون گردان بپای هم اویست بر نیک و بد رهنمای جهان پر شگفتست چون بنگری ندارد کسی آلت داوری که جانت شگفتست و تن هم شگفت نخست از خود اندازه باید گرفت دگر آنک این گرد گردان سپهر همی نو نمایدت هر روز چهر نباشی بدین گفته همداستان که دهقان همی گوید از باستان خردمند کین داستان بشنود بدانش گراید بدین نگرود ولیکن چو معنیش یادآوری شود رام و کوته کند داوری تو بشنو ز گفتار دهقان پیر گر ایدونک باشد سخن دلپذیر سخنگوی دهقان چنین کرد یاد که یک روز کیخسرو از بامداد بیاراست گلشن بسان بهار بزرگان نشستند با شهریار چو گودرز و چون رستم و گستهم چو برزین گرشاسپ از تخم جم چو گیو و چو رهام کار آزمای چو گرگین و خراد فرخنده رای چو از روز یک ساعت اندر گذشت بیامد بدرگاه چوپان ز دشت که گوری پدید آمد اندر گله چو شیری که از بند گردد یله همان رنگ خورشید دارد درست سپهرش بزر آب گویی بشست یکی برکشیده خط از یال اوی ز مشک سیه تا بدنبال اوی سمندی بزرگست گویی بجای ورا چار گرزست آن دست و پای یکی نره شیرست گویی دژم همی بفگند یال اسپان ز هم بدانست خسرو که آن نیست گور که برنگذرد گور ز اسپی بزور برستم چنین گفت کین رنج نیز به پیگار بر خویشتن سنج نیز برو خویشتن را نگه دار ازوی مگر باشد آهرمن کینه جوی چنین گفت رستم که با بخت تو نترسد پرستندهٔ تخت تو نه دیو و نه شیر و نه نر اژدها ز شمشیر تیزم نیابد رها برون شد بنخچیر چون نره شیر کمندی بدست اژدهایی بزیر بدشتی کجا داشت چوپان گله وزانسو گذر داشت گور یله سه روزش همی جست در مرغزار همی کرد بر گرد اسپان شکار چهارم بدیدش گرازان بدشت چو باد شمالی برو بر گذشت درخشنده زرین یکی باره بود بچرم اندرون زشت پتیاره بود برانگیخت رخش دلاور ز جای چو تنگ اندر آمد دگر شد برای چنین گفت کین را نباید فگند بباید گرفتن بخم کمند

شرح و بازنویسی ساده

بخش 311 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).