شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 315 از 993

متن اصلی

برین گونه گردد همی چرخ پیر گهی چون کمانست و گاهی چو تیر چو این داستان سربسر بشنوی از اکوان سوی کین بیژن شوی شبی چون شبه روی شسته بقیر نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر دگرگونه آرایشی کرد ماه بسیچ گذر کرد بر پیشگاه شده تیره اندر سرای درنگ میان کرده باریک و دل کرده تنگ ز تاجش سه بهره شده لاژورد سپرده هوا را بزنگار و گرد سپاه شب تیره بر دشت و راغ یکی فرش گسترده از پرزاغ نموده ز هر سو بچشم اهرمن چو مار سیه باز کرده دهن چو پولاد زنگار خورده سپهر تو گفتی بقیر اندر اندود چهر هرآنگه که برزد یکی باد سرد چو زنگی برانگیخت ز انگشت گرد چنان گشت باغ و لب جویبار کجا موج خیزد ز دریای قار فرو ماند گردون گردان بجای شده سست خورشید را دست و پای سپهر اند آن چادر قیرگون تو گفتی شدستی بخواب اندرون جهان از دل خویشتن پر هراس جرس برکشیده نگهبان پاس نه آوای مرغ و نه هرای دد زمانه زبان بسته از نیک و بد نبد هیچ پیدا نشیب از فراز دلم تنگ شد زان شب دیریاز بدان تنگی اندر بجستم ز جای یکی مهربان بودم اندر سرای خروشیدم و خواستم زو چراغ برفت آن بت مهربانم ز باغ مرا گفت شمعت چباید همی شب تیره خوبت بباید همی بدو گفتم ای بت نیم مرد خواب یکی شمع پیش آر چون آفتاب بنه پیشم و بزم را ساز کن بچنگ ار چنگ و می آغاز کن بیاورد شمع و بیامد بباغ برافروخت رخشنده شمع و چراغ می آورد و نار و ترنج و بهی زدوده یکی جام شاهنشهی مرا گفت برخیز و دل شاددار روان را ز درد و غم آزاد دار نگر تا که دل را نداری تباه ز اندیشه و داد فریاد خواه جهان چون گذاری همی بگذرد خردمند مردم چرا غم خورد گهی می گسارید و گه چنگ ساخت تو گفتی که هاروت نیرنگ ساخت دلم بر همه کام پیروز کرد که بر من شب تیره نوروز کرد بدان سرو بن گفتم ای ماهروی یکی داستان امشبم بازگونی که دل گیرد از مهر او فر و مهر بدو اندرون خیره ماند سپهر مرا مهربان یار بشنو چگفت ازان پس که با کام گشتیم جفت بپیمای می تا یکی داستان بگویمت از گفتهٔ باستان پر از چاره و مهر و نیرنگ و جنگ همان از در مرد فرهنگ و سنگ بگفتم بیار ای بت خوب چهر بخوان داستان و بیفزای مهر ز نیک و بد چرخ ناسازگار که آرد بمردم ز هرگونه کار نگر تا نداری دل خویش تنگ بتابی ازو چند جویی درنگ نداند کسی راه و سامان اوی نه پیدا بود درد و درمان اوی پس آنگه بگفت ار ز من بشنوی بشعر آری از دفتر پهلوی همت گویم و هم پذیرم سپاس کنون بشنو ای جفت نیکی شناس چو کیخسرو آمد بکین خواستن جهان ساز نو خواست آراستن ز توران زمین گم شد آن تخت و گاه برآمد بخورشید بر تاج شاه بپیوست با شاه ایران سپهر بر آزادگان بر بگسترد مهر زمانه چنان شد که بود از نخست بب وفا روی خسرو بشست بجویی که یک روز بگذشت آب نسازد خردمند ازو جای خواب چو بهری ز گیتی برو گشت راست که کین سیاوش همی باز خواست ببگماز بنشست یک روز شاد ز گردان لشکر همی کرد یاد بدیبا بیاراسته گاه شاه نهاده بسر بر کیانی کلاه نشسته بگاه اندرون می بچنگ دل و گوش داده بوای چنگ برامش نشسته بزرگان بهم فریبرز کاوس با گستهم چو گودرز کشواد و فرهاد و گیو چو گرگین میلاد و شاپور نیو

شرح و بازنویسی ساده

بخش 315 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).