شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 324 از 993

متن اصلی

کمند اندرافگند و برگاشت روی ز کرده پشیمان و دل جفت جوی ازان مرغزار اسب بیژن براند بخیمه در آورد و روزی بماند پس آنگه سوی شهر ایران شتافت شب و روز آرام و خوردن نیافت چو آگاهی آمد ز گرگین بشاه که بیژن نبودست با او براه بگفت این سخن گیو را شهریار بدان تا ز گرگین کند خواستار پس آگاهی آمد همانگه بگیو ز گم بودن رزمزن پور نیو ز خانه بیامد دمان تا بکوی دل از درد خسته پر از آب روی همی گفت بیژن نیامد همی بارمان ندانم چه ماند همی بفرمود تا بور کشواد را کجا داشتی روز فریاد را بروبر نهادند زین خدنگ گرفته بدل گیو کین پلنگ همانگه بدو اندر آورد پای بکردار باد اندر آمد ز جای پذیره شدش تا کند خواستار که بیژن کجا ماند و چون بود کار همی گفت گرگین بدو ناگهان همانا بدی ساخت اندر نهان شوم گر ببینمش بی بیژنم همانگه سرش را ز تن بر کنم بیامد چو گرگین مر او را بدید پیاده شد و پیش او در دوید همی گشت غلتان بخاک اندرا شخوده رخان و برهنه سرا بپرسید و گفت ای گزین سپاه سپهدار سالار و خورشید گاه پذیره بدین راه چون آمدی که با دیدگان پر ز خون آمدی مرا جان شیرین نباید همی کنون خوارتر گر برآید همی چو چشمم بروی تو آید ز شرم بپالایم از دیدگان آب گرم کنون هیچ مندیش کو را بجان نیامد گزند و بگویم نشان چو اسب پسر دید گرگین بدست پر از خاک و آسیمه برسان مست چو گفتار گرگینش آمد بگوش ز اسب اندر افتاد و زو رفت هوش بخاک اندرون شد سرش ناپدید همه جامهٔ پهلوی بردرید همی کند موی از سر و ریش پاک خروشان بسر بر همی ریخت خاک همی گفت کای کردگار سپهر تو گستردی اندر دلم هوش و مهر گر از من جدا ماند فرزند من روا دارم ار بگلسد بند من روانم بدان جای نیکان بری ز درد دل من تو آگه تری مرا خود ز گیتی هم او بود و بس چه انده گسار و چه فریادرس کنون بخت بد کردش از من جدا بماندم چنین در جهان مبتلا ز گرگین پس آنگه سخن بازجست که چون بود خود روزگار از نخست زمانه بجایش کسی برگزید وگر خود ز چشم تو شد ناپدید ز بدها چه آمد مر او را بگوی چه افگند بند سپهرش بروی چه دیو آمدش پیش در مرغزار که او را تبه کرد و برگشت کار تو این مرده ری اسب چون یافتی ز بیژن کجا روی برتافتی بدو گفت گرگین که بازآر هوش سخن بشنو و پهن بگشای گوش که این کار چون بود و کردار چون بدان بیشه با خوک پیکار چون بدان پهلوانا و آگاه باش همیشه فروزندهٔ گاه باش برفتیم ز ایدر بجنگ گراز رسیدیم نزدیک ارمان فراز یکی بیشه دیدیم کرده چو دست درختان بریده چراگاه پست همه جای گشته کنام گراز همه شهر ارمان از آن در کزاز چو ما جنگ را نیزه برگاشتیم ببیشه درون بانگ برداشتیم گراز اندر آمد بکردار کوه نه یک یک بهر جای گشته گروه بکردیم جنگی بکردار شیر بشد روز و نامد دل از جنگ سیر چو پیلان بهم بر فگندیمشان بمسمار دندان بکندیمشان وزآنجا بایران نهادیم روی همه راه شادان و نخچیر جوی برآمد یکی گور زان مرغزار کزان خوبتر کس نبیند نگار بکردار گلگون گودرز موی چو خنگ شباهنگ فرهاد روی چو سیمش دو پا و چو پولاد سم چو شبرنگ بیژن سر و گوش و دم بگردن چو شیر و برفتن چو باد تو گفتی که از رخش دارد نژاد

شرح و بازنویسی ساده

بخش 324 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).