شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 326 از 993

متن اصلی

همه پر ز درد و همه پر زرنج همه همچو گم کرده صد گونه گنج پراگنده رای و پراگنده دل همه خاک ره ز اشک کرده چو گل وزین روی گرگین شوریده رفت بنزدیک ایوان درگاه تفت چو در پیش کیخسرو آمد زمین ببوسید و بر شاه کرد آفرین چو الماس دندانهای گراز بر تخت بنهاد و بردش نماز که خسرو بهر کار پیروز باد همه روزگارش چو نوروز باد سر دشمنان تو بادا بگاز بریده چنان کار سران گراز بدندانها چون نگه کرد شاه بپرسید و گفتش که چون بود راه کجا ماند از تو جدا بیژنا بروبر چه بد ساخت آهرمنا چو خسرو چنین گفت گرگین بجای فرو ماند خیره همیدون بپای ندانست پاسخ چه گوید بدوی فروماند بر جای بر زرد روی زبان پر ز یافه روان پر گناه رخان زرد و لرزان تن از بیم شاه چو گفتارها یک بدیگر نماند برآشفت وز پیش تختش براند همش خیره سر دید هم بدگمان بدشنام بگشاد خسرو زبان بدو گفت نشنیدی آن داستان که دستان زدست از گه باستان که گر شیر با کین گودرزیان بسیچد تنش را سر آید زمان اگر نیستی از پی نام بد وگر پیش یزدان سرانجام بد بفرمودمی تا سرت را ز تن بکنید بکردار مرغ اهرمن بفرمود خسرو بپولادگر که بندگران ساز و مسمارسر هم اندر زمان پای کردش ببند که از بند گیرد بداندیش پند بگیو آنگهی گفت بازآر هوش بجویش بهر جای و هر سو بکوش من اکنون ز هر سو فراوان سپاه فرستم بجویم بهر جا نگاه ز بیژن مگر آگهی یابما بدین کار هشیار بشتابما وگر دیر یابیم زو آگهی تو جای خرد را مگردان تهی بمان تا بیاید مه فرودین که بفروزد اندر جهان هور دین بدانگه که بر گل نشاندت باد چو بر سر همی گل فشاندت باد زمین چادر سبز در پوشدا هوا بر گلان زار بخروشدا بهرسو شود پاک فرمان ما پرستش که فرمود یزدان ما بخواهم من آن جام گیتی نمای شوم پیش یزدان بباشم بپای کجا هفت کشور بدو اندرا ببینم بر و بوم هر کشورا کنم آفرین بر نیاکان خویش گزیده جهاندار و پاکان خویش بگویم ترا هر کجا بیژنست بجام اندرون این مرا روشنست چو بشنید گیو این سخن شاد شد ز تیمار فرزند آزاد شد بخندید و بر شاه کرد آفرین که بی تو مبادا زمان و زمین بکام تو بادا سپهر بلند بجان تو هرگز مبادا گزند ز نیکی دهش بر تو باد آفرین که بر تو برازد کلاه و نگین چو گیو از بر گاه خسرو برفت ز هر سو سواران فرستاد تفت بجستن گرفتند گرد جهان که یابد مگر زو بجایی نشان همه شهر ارمان و تورانیان سپردند و نامد ز بیژن نشان چو نوروز فرخ فراز آمدش بدان جام روشن نیاز آمدش بیامد پر امید دل پهلوان ز بهر پسر گوژ گشته نوان چو خسرو رخ گیو پژمرده دید دلش را بدرد اندر آزرده دید بیامد بپوشید رومی قبای بدان تا بود پیش یزدان بپای خروشید پیش جهان آفرین بخورشید بر چند برد آفرین ز فریادرس زور و فریاد خواست از آهرمن بدکنش داد خواست خرامان ازان جا بیامد بگاه بسر بر نهاد آن خجسته کلاه یکی جام بر کف نهاده نبید بدو اندرون هفت کشور پدید زمان و نشان سپهر بلند همه کرده پیدا چه و چون و چند ز ماهی بجام اندون تا بره نگاریده پیکر همه یکسره چو کیوان و بهرام و ناهید و شیر چو خورشید و تیر از بر و ماه زیر

شرح و بازنویسی ساده

بخش 326 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).