شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 327 از 993

متن اصلی

همه بودنیها بدو اندرا بدیدی جهاندارا فسونگرا نگه کرد و پس جام بنهاد پیش بدید اندرو بودنیها ز بیش بهر هفت کشور همی بنگرید ز بیژن بجایی نشانی ندید سوی کشور گرگساران رسید بفرمان یزدان مر او را بدید بچاهی ببسته ببند گران ز سختی همی مرگ جست اندران یکی دختری از نژاد کیان ز بهر زوارش ببسته میان سوی گیو کرد آنگهی روی شاه بخندید و رخشنده شد پیشگاه که زندست بیژن دلت شاد دار ز هر بد تن مهتر آزاد دار نگر غم نداری بزندان و بند ازان پس که بر جانش نامد گزند که بیژن بتوران ببند اندرست زوارش یکی نامور دخترست ز بس رنج و سختی و تیمار اوی پر از درد گشتم من از کار اوی بدان سان گذارد همی روزگار که هزمان بروبر بگرید زوار ز پیوند و خویشان شده ناامید گرازنده بر سان یک شاخ بید دو چشمش پر از خون و دل پر ز درد زبانش ز خویشان پر از یاد کرد چو ابر بهاران ببارندگی همی مرگ جوید بدان زندگی بدین چاره اکنون که جنبد ز جای که خیزد میان بسته این را بپای که دارد بدین کار ما را وفا که آرد ز سختی مر او را رها نشاید جز از رستم تیز چنگ که از ژرف دریا برآرد نهنگ کمربند و برکش سوی نیمروز شب از رفتن راه ماسا و روز ببر نامهٔ من بر رستما مزن داستان را بره بر دما نویسندهٔ نامه را پیش خواند وزین داستان چند با او براند برستم یکی نامه فرمود شاه نوشتن ز مهتر سوی نیکخواه که ای پهلوان زادهٔ پر هنر ز گردان لشکر برآورده سر دل شهریاران و پشت کیان بفرمان هر کس کمر بر میان توی از نیاکان مرا یادگار همیشه کمربستهٔ کارزار ترا داد گردون بمردی پلنگ بدریا ز بیمت خروشان نهنگ جهان را ز دیوان مازندران بشستی و کندی بدان را سران چه مایه سر تاجداران ز گاه ربودی و برکندی از پیشگاه بسا دشمنان کز تو بیجان شدست بسا بوم و بر کز تو ویران شدست سر پهلوانی و لشکر پناه بنزدیک شاهان ترا دستگاه همه جادوان را ببستی بگرز بیفروختی تاج شاهان ببرز چه افراسیاب و چه شاهان چین نوشته همه نام تو بر نگین هران بند کز دست تو بسته شد گشایندگان را جگر خسته شد گشایندهٔ بند بسته توی کیان را سپهر خجسته توی ترا ایزد این زور پیلان که داد دل و هوش و فرهنگ فرخ نژاد بدان داد تا دست فریاد خواه بگیری برآری ز تاریک چاه کنون این یکی کار بایسته پیش فراز آمد و اینت شایسته خویش بتو دارد امید گودرز و گیو که هستی بهر کشور امروز نیو شناسی بنزدیک من جاهشان زبان و دل و رای یکتاهشان سزدگر تو اینرا نداری برنج بخواه آنچ باید ز مردان و گنج که هرگز بدین دودمان غم نبود فروزنده تر زین چنانکم شنود نبد گیو را خود جز این پور کس چه فرزند بود و چه فریادرس فراوان بنزد منش دستگاه مرا و نیای مرا نیکخواه بهر سو که جویمش یابم بجای بهر نیک و بد پیش من بربپای چو این نامهٔ من بخوانی مپای بزودی تو با گیو خیز اندرآی بدان تا بدین کار با ما بهم زنی رای فرخ بهر بیش و کم ز مردان وز گنج وز خواسته بیارم بپیش تو آراسته بفرخ پی و بر شده نام تو ز توران برآید همه کام تو چنانچون بباید بسازی نوا مگر بیژن از بند یابد رها چو برنامه بنهاد خسرو نگین بشد گیو و بر شاه کرد آفرین

شرح و بازنویسی ساده

بخش 327 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).