شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 332 از 993

متن اصلی

وگر جز برین روی گردد سپهر ز جان و تن خویش بردار مهر نخستین من آیم بدین کینه خواه بنیروی یزدان و فرمان شاه وگر من نیایم چو گودرز و گیو بخواهد ز تو کینهٔ پور نیو برآمد برین کار یک روز و شب و زین گفته بر شاه نگشاد لب دوم روز چون شاه بنمود تاج نشست از بر سیمگون تخت عاج بیامد تهمتن بگسترد بر بخواهش بر شاه خورشید فر ز گرگین سخن گفت با شهریار ازان گم شده بخت و بد روزگار بدو گفت شاه ای سپهدار من همی بگسلی بند و زنهار من که سوگند خوردم بتخت و کلاه بدارای بهرام و خورشید و ماه که گرگین نبیند ز من جز بلا مگر بیژن از بند یابد رها جزین آرزو هرچ باید بخواه ز تخت و ز مهر و ز تیغ و کلاه پس آنگه چنین گفت رستم بشاه که ای پرهنر نامور پیشگاه اگر بد سگالید پیچد همی فدا کردن جان بسیچد همی گر آمرزش شاه نایدش پیش نبودیش نام و برآید ز کیش هرآن کس که گردد ز راه خرد سرانجام پیچد ز کردار خود سزد گر کنی یاد کردار اوی همیشه بهر کینه پیکار اوی بپیش نیاکانت بسته کمر بهر کینه گه با یکی کینه ور اگر شاه بیند بمن بخشدش مگر اختر نیک بدرخشدش برستم ببخشید پیروز شاه رهانیدش از بند و تاریک چاه ز رستم بپرسید پس شهریار که چون راند خواهی برین گونه کار چه باید ز گنج و زلشکر بخواه که باید که با تو بیاید براه بترسم ز بد گوهر افراسیاب که بر جان بیژن بگیرد شتاب یکی بادسارست دیو نژند بسی خوانده افسون و نیرنگ و بند بجنباندش اهرمن دل ز جای بیندازد آن تیغ زن را زپای چنین گفت رستم بشاه جهان که این کار ببسیچم اندر نهان کلید چنین بند باشد فریب نباید برین کار کردن نهیب نه هنگام گرزست و تیغ و سنان بدین کار باید کشیدن عنان فراوان گهر باید و زرو سیم برفتن پر امید و بودن به بیم بکردار بازارگانان شدن شکیبا فراوان بتوران بدن ز گستردنی هم ز پوشیدنی بباید بهایی و بخشیدنی چو بشنید خسرو ز رستم سخن بفرمود تا گنجهای کهن همه پاک بگشاد گنجور شاه بدینار و گوهر بیاراست گاه تهمتن بیامد همه بنگرید هر آنچش ببایست زان برگزید ازان صد شتر بار دینار کرد صد اشتر ز گنج درم بار کرد بفرمود رستم بسالار بار که بگزین ز گردان لشکر هزار ز مردان گردنکش و نامور بباید تنی چند بسته کمر چو گرگین و چون زنگهٔ شاوران دگر گستهم شیر جنگ آوران چهارم گرازه که راند سپاه فروهل نگهبان تخت و کلاه چو فرهاد و رهام گرد دلیر چو اشکش که صید آورد نره شیر چنین هفت یل باید آراسته نگهبان این لشکر و خواسته همه تاج و زیور بینداختند چنانچون ببایست برساختند پس آگاهی آمد بگردنکشان بدان گرزداران دشمن کشان بپرسید زنگه که خسرو کجاست چه آمد برویش که ما را بخواست چو سالار نوبت بیامد بدر بشبگیر بستند گردان کمر همه نیزه داران جنگ آوران همه مرزبانان ناماوران همه نیزه و تیر بار هیون همه جنگ را دست شسته بخون سپیده دمان گاه بانگ خروس ببستند بر کوههٔ پیل کوس تهمتن بیامد چو سرو بلند بچنگ اندرون گرز و بر زین کمند سپاه از پس پشت و گردان ز پیش نهاده بکف بر همه جان خویش برفت از در شاه با لشکرش بسی آفرین خواند برکشورش

شرح و بازنویسی ساده

بخش 332 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).