شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 336 از 993

متن اصلی

کنون چون درست آمد از تو نشان ببینی سر تیغ مردم کشان زمین را بدرانم اکنون بچنگ بپروین براندازم آسوده سنگ مرا گفت چون تیره گردد هوا شب از چنگ خورشید یابد رها بکردار کوه آتشی برفروز که سنگ و سر چاه گردد چو روز بدان تا ببینم سر چاه را بدان روشنی بسپرم راه را بفرمود بیژن که آتش فروز که رستیم هر دو ز تاریک روز سوی کردگار جهان کرد سر که ای پاک و بخشنده و دادگر ز هر بد تو باشی مرا دستگیر تو زن بر دل و جان بدخواه تیر بده داد من زآنک بیداد کرد تو دانی غمان من و داغ و درد مگر بازیابم بر و بوم را نمانم بننگ اختر شوم را تو ای دخت رنج آزموده ز من فدا کرده جان و دل و چیز و تن بدین رنج کز من تو برداشتی زیان مرا سود پنداشتی بدادی بمن گنج و تاج و گهر جهاندار خویشان و مام و پدر اگر یابم از چنگ این اژدها بدین روزگار جوانی رها بکردار نیکان یزدان پرست بپویم بپای و بیازم بدست بسان پرستار پیش کیان بپاداش نیکیت بندم میان منیژه بهیزم شتابید سخت چو مرغان برآمد بشاخ درخت بخورشید بر چشم و هیزم ببر که تا کی برآرد شب از کوه سر چو از چشم خورشید شد ناپدید شب تیره بر کوه دامن کشید بدانگه که آرام گیرد جهان شود آشکارای گیتی نهان که لشکر کشد تیره شب پیش روز بگردد سر هور گیتی فروز منیژه سبک آتشی برفروخت که چشم شب قیرگون را بسوخت بدلش اندرون بانگ رویینه خم که آید ز ره رخش پولاد سم بدانگه که رستم ببربر گره برافگند و زد بر گره بر زره بشد پیش یزدان خورشید و ماه بیامد بدو کرد پشت و پناه همی گفت چشم بدان کور باد بدین کار بیژن مرا زور باد بگردان بفرمود تا همچنین ببستند بر گردگه بند کین بر اسبان نهادند زین خدنگ همه جنگ را تیز کردند چنگ تهمتن برخشنده بنهاد روی همی رفت پیش اندرون راه جوی چو آمد بر سنگ اکوان فراز بدان چاه اندوه و گرم و گداز چنین گفت با نامور هفت گرد که روی زمین را بباید سترد بباید شما را کنون ساختن سر چاه از سنگ پرداختن پیاده شدند آن سران سپاه کزان سنگ پردخت مانند چاه بسودند بسیار بر سنگ چنگ شده مانده گردان و آسوده سنگ چو از نامداران بپالود خوی که سنگ از سر چاه ننهاد پی ز رخش اندر آمد گو شیرنر زره دامنش را بزد بر کمر ز یزدان جان آفرین زور خواست بزد دست و آن سنگ برداشت داست بینداخت در بیشهٔ شهر چین بلرزید ازان سنگ روی زمین ز بیژن بپرسید و نالید زار که چون بود کارت ببد روزگار همه نوش بودی ز گیتیت بهر ز دستش چرا بستدی جام زهر بدو گفت بیژن ز تاریک چاه که چون بود بر پهلوان رنج راه مرا چون خروش تو آمد بگوش همه زهر گیتی مرا گشت نوش بدین سان که بینی مرا خان و مان ز آهن زمین و ز سنگ آسمان بکنده دلم زین سرای سپنج ز بس درد و سختی و اندوه و رنج بدو گفت رستم که بر جان تو ببخشود روشن جهانبان تو کنون ای خردمند آزاده خوی مرا هست با تو یکی آرزوی بمن بخش گرگین میلاد را ز دل دور کن کین و بیداد را بدو گفت بیژن که ای یار من ندانی که چون بود پیکار من ندانی تو ای مهتر شیرمرد که گرگین میلاد با من چه کرد گرافتد بروبر جهانبین من برو رستخیز آید از کین من

شرح و بازنویسی ساده

بخش 336 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).