شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 338 از 993

متن اصلی

سواران ز بس رنج و اسبان ز تگ یکی را بتن بر نجنبید رگ بلشکر فرستاد رستم پیام که شمشیر کین بر کشید از نیام که من بیگمانم کزین پس بکین سیه گردد از سم اسبان زمین گشن لشکری سازد افراسیاب بنیزه بپوشد رخ آفتاب برفتند یکسر سواران جنگ همه رزم را تیز کردند چنگ همه نیزه داران زدوده سنان همه جنگ را گرد کرده عنان منیژه نشسته بخیمه درون پرستنده بر پیش او رهنمون یکی داستان زد تهمتن بروی که گر می بریزد نریزدش بوی چنینست رسم سرای سپنج گهی ناز و نوش و گهی درد و رنج چو خورشید سر برزد از کوهسار سواران توران ببستند بار بتوفید شهر و برآمد خروش تو گفتی همی کر کند نعره گوش بدرگاه افراسیاب آمدند کمربستگان بر درش صف زدند همه یکسره جنگ را ساخته دل از بوم و آرام پرداخته بزرگان توران گشاده کمر به پیش سپهدار بر خاک سر همه جنگ را پاک بسته میان همه دل پر از کین ایرانیان کز اندازه بگذشت ما را سخن چه افگند باید بدین کار بن کزین ننگ بر شاه و گردنکشان بماند ز کردار بیژن نشان بایران بمردان ندانندمان زنان کمربسته خوانندمان برآشفت پس شه بسان پلنگ ازان پس بفرمودشان ساز جنگ به پیران بفرمود تا بست کوس که بر ما ز ایران همین بد فسوس بزد نای رویین بدرگاه شاه بجوشید در شهر توران سپاه یلان صف کشیدند بر در سرای خروش آمد از بوق و هندی درای سپاهی ز توران بدان مرز راند که روی زمین جز بدریا نماند چو از دیدگه دیدبان بنگرید زمین را چو دریای جوشان بدید بر رستم آمد که ببسیچ کار که گیتی سیه شد ز گرد سوار بدو گفت ما زین نداریم باک همی جنگ را برفشانیم خاک بنه با منیژه گسی کرد و بار بپوشید خود جامهٔ کارزار ببالا برآمد سپه را بدید خروشی چو شیر ژیان برکشید یکی داستان زد سوار دلیر که روبه چه سنجد بچنگال شیر بگردان جنگاور آواز کرد که پیش آمد امروز ننگ و نبرد کجا تیغ و ژوپین زهرآبدار کجا نیزه و گرزهٔ گاوسار هنرها کنون کرد باید پدید برین دشت بر کینه باید کشید برآمد خروشیدن کرنای تهمتن برخش اندر آورد پای ازان کوه سر سوی هامون کشید چو لشکر بتنگ اندر آمد پدید کشیدند لشکر بران پهن جای بهرسو ببستند ز آهن سرای بیاراست رستم یکی رزمگاه که از گرد اسبان هوا شد سیاه ابر میمنه اشکش و گستهم سواران بسیار با او بهم چو رهام و چون زنگه بر میسره بخون داده مر جنگ را یکسره خود و بیژن گیو در قلبگاه نگهدار گردان و پشت سپاه پس پشت لشکر که بیستون حصاری ز شمشیر پیش اندرون چو افراسیاب آن سپه را بدید که سالارشان رستم آمد پدید غمی گشت و پوشید خفتان جنگ سپه را بفرمود کردن درنگ برابر به آیین صفی برکشید هوا نیلگون شد زمین ناپدید چپ لشکرش را بپیران سپرد سوی راستش را به هومان گرد بگرسیوز و شیده قلب سپاه سپرد و همی کرد هر سو نگاه تهمتن همی گشت گرد سپاه ز آهن بکردار کوهی سیاه فغان کرد کای ترک شوریده بخت که ننگی تو بر لشکر و تاج و تخت ترا چون سواران دل جنگ نیست ز گردان لشکر ترا ننگ نیست که چندین بپیش من آیی بکین بمردان و اسبان بپوشی زمین چو در جنگ لشکر شود تیزچنگ همی پشت بینم ترا سوی جنگ

شرح و بازنویسی ساده

بخش 338 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).