شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 339 از 993

متن اصلی

ز دستان تو نشنیدی آن داستان که دارد بیاد از گه باستان که شیری نترسد ز یک دشت گور ستاره نتابد چو تابنده هور بدرد دل و گوش غرم سترگ اگر بشنود نام چنگال گرگ چو اندر هوا باز گسترد پر بترسد ز چنگال او کبک نر نه روبه شود ز آزمودن دلیر نه گوران بسایند چنگال شیر چو تو کس سبکسار خسرو مباد چو باشد دهد پادشاهی بباد بدین دشت و هامون تو از دست من رهایی نیابی بجان و بتن چو این گفته بشنید ترک دژم بلرزید و برزد یکی تیز دم برآشفت کای نامداران تور که این دشت جنگست گر جای سور بباید کشیدن درین رزم رنج که بخشم شما رابسی تاج و گنج چو گفتار سالارشان شد بگوش زگردان لشکر برآمد خروش چنان تیره گون شد ز گرد آفتاب که گفتی همی غرقه ماند در آب ببستند بر پیل رویینه خم دمیدند شیپور با گاودم ز جوشن یکی بارهٔ آهنین کشیدند گردان بروی زمین بجوشید دشت و بتوفید کوه ز بانگ سواران هر دو گروه درفشان بگرد اندرون تیغ تیز تو گفتی برآمد همی رستخیز همی گرز بارید همچون تگرگ ابر جوشن و تیر و بر خود و ترگ و زان رستمی اژدهافش درفش شده روی خورشید تابان بنفش بپوشید روی هوا گرد پیل بخورشید گفتی براندود نیل بهر سو که رستم برافگند رخش سران را سر از تن همی کرد بخش بچنگ اندرون گرزهٔ گاوسار بسان هیونی گسسته مهار همی کشت و می بست در رزمگاه چو بسیار کرد از بزرگان تباه بقلب اندر آمد بکردار گرگ پراگنده کرد آن سپاه بزرگ برآمد چو باد آن سران را ز جای همان بادپایان فرخ همای چو گرگین و رهام و فرهاد گرد چپ لشکر شاه توران ببرد درآمد چو باد اشکش از دست راست ز گرسیوز تیغ زن کینه خواست بقلب اندرون بیژن تیزچنگ همی بزمگاه آمدش جای جنگ سران سواران چو برگ درخت فرو ریخت از بار و برگشت بخت همه رزمگه سربسر جوی خون درفش سپهدار توران نگون سپهدار چون بخت برگشته دید دلیران توران همه کشته دید بیفگند شمشیر هندی ز دست یکی اسب آسوده تر برنشست خود و ویژگان سوی توران شتافت کزایرانیان کام و کینه نیافت برفت از پسش رستم گرد گیر ببارید بر لشکرش گرز و تیر دو فرسنگ چون اژدهای دژم همی مردم آهخت ازیشان بدم سواران جنگی ز توران هزار گرفتند زنده پس از کارزار بلشکرگه آمد ازان رزمگاه که بخشش کند خواسته بر سپاه ببخشید و بنهاد بر پیل بار بپیروزی آمد بر شهریار چو آگاهی آمد بشاه دلیر که از بیشه پیروز برگشت شیر چو بیژن شد از بند و زندان رها ز بند بداندیش نراژدها سپاهی ز توران بهم برشکست همه لشکر دشمنان کرد پست بشادی به پیش جهان آفرین بمالید روی و کله بر زمین چو گودرز و گیو آگهی یافتند سوی شاه پیروز بشتافتند برآمد خروش و بیامد سپاه تبیره زنان برگرفتند راه دمنده دمان گاودم بر درش برآمد خروشیدن از لشکرش سیه کرده میدانش اسبان بسم همه شهر آوای رویینه خم بیک دست بربسته شیر و پلنگ بزنجیر دیگر سواران جنگ گرازان سواران دمان و دنان بدندان زمین ژنده پیلان کنان بپیش سپاه اندرون بوق و کوس درفش از پس پشت گودرز و طوس پذیره شدن پیش پهلو سپاه بدین گونه فرمود بیدار شاه برفتند لشکر گروها گروه زمین شد ز گردان بکردار کوه

شرح و بازنویسی ساده

بخش 339 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).