شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 34 از 993

متن اصلی

چو رفتم به نزدیک ایوان فراز سرش با ستاره همی گفت راز به یک دست پیل و به یک دست شیر جهان را به تخت اندر آورده زیر ابر پشت پیلانش بر تخت زر ز گوهر همه طوق شیران نر تبیره زنان پیش پیلان به پای ز هر سو خروشیدن کره نای تو گفتی که میدان بجوشد همی زمین به آسمان بر خورشد همی خرامان شدم پیش آن ارجمند یکی تخت پیروزه دیدم بلند نشسته برو شهریاری چو ماه ز یاقوت رخشان به سر بر کلاه چو کافور موی و چو گلبرگ روی دل آزرم جوی و زبان چرب گوی جهان را ازو دل به بیم و امید تو گفتی مگر زنده شد جمشید منوچهر چون زاد سرو بلند به کردار طهمورث دیوبند نشسته بر شاه بر دست راست تو گویی زبان و دل پادشاست به پیش اندرون قارن رزم زن به دست چپش سرو شاه یمن چو شاه یمن سرو دستورشان چو پیروز گرشاسپ گنجورشان شمار در گنجها ناپدید کس اندر جهان آن بزرگی ندید همه گرد ایوان دو رویه سپاه به زرین عمود و به زرین کلاه سپهدار چون قارن کاوگان به پیش سپاه اندرون آوگان مبارز چو شیروی درنده شیر چو شاپور یل ژنده پیل دلیر چنو بست بر کوههٔ پیل کوس هوا گردد از گرد چون آبنوس گر آیند زی ما به جنگ آن گروه شود کوه هامون و هامون کوه همه دل پر از کین و پرچین بروی به جز جنگشان نیست چیز آرزوی بریشان همه برشمرد آنچه دید سخن نیز کز آفریدون شنید دو مرد جفا پیشه را دل ز درد بپیچید و شد رویشان لاژورد نشستند و جستند هرگونه رای سخن را نه سر بود پیدا نه پای به سلم بزرگ آنگهی تور گفت که آرام و شادی بباید نهفت نباید که آن بچهٔ نره شیر شود تیزدندان و گردد دلیر چنان نامور بی هنر چون بود کش آموزگار آفریدون بود نبیره چو شد رای زن بانیا ازان جایگه بردمد کیمیا بباید بسیچید ما را بجنگ شتاب آوریدن به جای درنگ ز لشکر سواران برون تاختند ز چین و ز خاور سپه ساختند فتاد اندران بوم و بر گفت گوی جهانی بدیشان نهادند روی سپاهی که آن را کرانه نبود بدان بد که اختر جوانه نبود ز خاور دو لشکر به ایران کشید بخفتان و خود اندرون ناپدید ابا ژنده پیلان و با خواسته دو خونی به کینه دل آراسته سپه چون به نزدیک ایران کشید همانگه خبر با فریدون رسید بفرمود پس تا منوچهر شاه ز پهلو به هامون گذارد سپاه یکی داستان زد جهاندیده کی که مرد جوان چون بود نیک پی بدام آیدش ناسگالیده میش پلنگ از پس پشت و صیاد پیش شکیبایی و هوش و رای و خرد هژبر از بیابان به دام آورد و دیگر ز بد مردم بد کنش به فرجام روزی بپیچد تنش ببادافره آنگه شتابیدمی که تفسیده آهن بتابیدمی چو لشکر منوچهر بر ساده دشت برون برد آنجا ببد روز هشت فریدونش هنگام رفتن بدید سخنها به دانش بدو گسترید منوچهر گفت ای سرافراز شاه کی آید کسی پیش تو کینه خواه مگر بد سگالد بدو روزگار به جان و تن خود خورد زینهار من اینک میان را به رومی زره ببندم که نگشایم از تن گره به کین جستن از دشت آوردگاه برآرم به خورشید گرد سپاه ازان انجمن کس ندارم به مرد کجا جست یارند با من نبرد بفرمود تا قارن رزم جوی ز پهلو به دشت اندر آورد روی سراپردهٔ شاه بیرون کشید درفش همایون به هامون کشید همی رفت لشکر گروها گروه چو دریا بجوشید هامون و کوه

شرح و بازنویسی ساده

بخش 34 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).