شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 341 از 993

متن اصلی

بفرمود صد جامه دیبای روم همه پیکرش گوهر و زر و بوم یکی تاج و ده بدره دینار نیز پرستنده و فرش و هرگونه چیز به بیژن بفرمود کاین خواسته ببر سوی ترک روان کاسته برنجش مفرسا و سردش مگوی نگر تا چه آوردی او را بروی تو با او جهان را بشادی گذار نگه کن بدین گردش روزگار یکی را برآرد بچرخ بلند ز تیمار و دردش کند بی گزند وزانجاش گردان برد سوی خاک همه جای بیمست و تیمار و باک هم آن را که پرورده باشد بناز بیفگند خیره بچاه نیاز یکی را ز چاه آورد سوی گاه نهد بر سرش بر ز گوهر کلاه جهان را ز کردار بد شرم نیست کسی را برش آب و آزرم نیست همیشه بهر نیک و بد دسترس ولیکن نجوید خود آزرم کس چنینست کار سرای سپنج گهی ناز و نوش و گهی درد و رنج ز بهر درم تا نباشی بدرد بی آزار بهتر دل رادمرد بدین کار بیژن سخن ساختم بپیران و گودرز پرداختم جهان چون بزاری برآید همی بدو نیک روزی سرآید همی چو بستی کمر بر در راه آز شود کار گیتیت یکسر دراز بیک روی جستن بلندی سزاست اگر در میان دم اژدهاست و دیگر که گیتی ندارد درنگ سرای سپنجی چه پهن و چه تنگ پرستنده آز و جویای کین بگیتی ز کس نشنود آفرین چو سرو سهی گوژ گردد بباغ بدو بر شود تیره روشن چراغ کند برگ پژمرده و بیخ سست سرش سوی پستی گراید نخست بروید ز خاک و شود باز خاک همه جای ترسست و تیمار و باک سر مایهٔ مرد سنگ و خرد ز گیتی بی آزاری اندر خورد در دانش و آنگهی راستی گرین دو نیابی روان کاستی اگر خود بمانی بگیتی دراز ز رنج تن آید برفتن نیاز یکی ژرف دریاست بن ناپدید در گنج رازش ندارد کلید اگر چند یابی فزون بایدت همان خورده یک روز بگزایدت سه چیزت بباید کزان چاره نیست وزو بر سرت نیز پیغاره نیست خوری گر بپوشی و گر گستری سزد گرد بدیگر سخن ننگری چو زین سه گذشتی همه رنج و آز چه در آز پیچی چه اندر نیاز چو دانی که بر تو نماند جهان چه پیچی تو زان جای نوشین روان بخور آنچ داری و بیشی مجوی که از آز کاهد همی آبروی دل شاه ترکان چنان کم شنود همیشه برنج از پی آز بود ازان پس که برگشت زان رزمگاه که رستم برو کرد گیتی سیاه بشد تازیان تا بخلخ رسید بننگ از کیان شد سرش ناپدید بکاخ اندر آمد پرآزار دل ابا کاردانان هشیاردل چو پیران و گرسیوز رهنمون قراخان و چون شیده و گرسیون برایشان همه داستان برگشاد گذشته سخنها همه کرد یاد که تا برنهادم بشاهی کلاه مرا گشت خورشید و تابنده ماه مرا بود بر مهتران دسترس عنان مرا برنتابید کس ز هنگام رزم منوچهر باز نبد دست ایران بتوران دراز شبیخون کند تا در خان من از ایران بیازند بر جان من دلاور شد آن مردم نادلیر گوزن اندر آمد ببالین شیر برین کینه گر کار سازیم زود وگرنه برآرند زین مرز دود سزد گر کنون گرد این کشورم سراسر فرستادگان گسترم ز ترکان وز چین هزاران هزار کمربستگان از در کارزار بیاریم بر گرد ایران سپاه بسازیم هر سو یکی رزمگاه همه موبدان رای هشیار خویش نهادند با گفت سالار خویش که ما را ز جیحون بباید گذشت زدن کوس شاهی بران پهن دشت بموی لشکر گهی ساختن شب و روز نسودن از تاختن

شرح و بازنویسی ساده

بخش 341 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).